یاداشتی بر سمینار سوم لکان(روانکاوی، انتقال، متافور میل و روان پریشی)

آنچه در این محتوا به آن می پردازیم:
سمینار سوم ژاک لکان، که با عنوان” روانپریشی” شناخته می شود بر مفاهیم اصلی زیر کار شده است روانکاوی، انتقال و متافور میل، روان پریشی و مکانیزم های آن یکی از پیچیدهترین و در عین حال بنیادینترین بخشهای دورهی آموزشی اوست.
در این سمینار، لکان از تحلیل روانکاوی فراتر رفته و سعی میکند ساختار زبان را به ساختار ناخودآگاه پیوند بزند. در ادامه با مجله روانکاوی Dimoi، خلاصهای دقیق از مفاهیم کلیدی این سمینار با ارجاع به هستهی اصلی نظریه لکان ارائه میشود:
گذار از مرحله آینه به مرحله زبان (Symbolic Order)
در سمینارهای قبلی، لکان بر «مرحله آینه» و شکلگیری «ایگو» (Ego) تمرکز داشت. اما در سمینار سوم، او بر امر نمادین (The Symbolic) تأکید میکند.
او استدلال میکند که ناخودآگاه، خود یک ساختار بیولوژیک نیست، بلکه «ساختاری است که مانند زبان عمل میکند». در واقع، ورود سوژه به دنیای نمادین (زبان) است که باعث میشود میل (Desire) شکل بگیرد.
متافور میل (The Metaphor of Desire)
این مهمترین نوآوری ژاک لکان در این سمینار است. او برای تبیین چگونگی کارکرد میل، از مفهوم «جایگزینی» (Substitution)استفاده میکند.
- مفهوم: همانطور که در زبان، یک کلمه (نشانه) جایگزین کلمه دیگری میشود، در روان کاوی نیز میل، جایگزین چیز دیگری میشود.
- فرمول لکان: لکان معتقد است میل، نتیجهی یک «متافور» (استعاره) است. میل، همواره «میل به میلِ دیگری» است. سوژه سعی میکند جای خالیِ چیزی را که از دست داده (کمبود/Lack) با کلمات و نمادها پر کند، اما این پر کردن هرگز کامل نیست.
مفهوم کمبود (Lack) و شیء کوچک a
لکان در این سمینار توضیح میدهد که وقتی سوژه وارد دنیای زبان میشود، با یک فقدان روبرو میشود. زبان نمیتواند تمام معنای وجودی ما را منتقل کند. این شکاف بین «آنچه هستیم» و «آنچه در زبان میگوییم»، همان کمبود (Lack) است. این کمبود، محرک اصلی میل است. میل همواره به دنبال چیزی است که «نباشد» تا آن خلأ را پر کند.
انتقال (Transference) در روانکاوی
لکان در این سمینار نگاه خود به «انتقال» را از دیدگاه کلاسیک فرویدی به دیدگاه ساختارگرا تغییر میدهد. از نظر لکان، انتقال صرفاً بازسازی روابط با والدین نیست؛ بلکه انتقال، جایگاهی است که سوژه در آن، «موضوعِ میلِ دیگری» میشود.
او تأکید میکند که تحلیلگر در فرآیند انتقال، نه به عنوان یک فرد، بلکه به عنوان یک «نشانه» (Signifier) عمل میکند که به سوژه اجازه میدهد روابط نمادین خود را بازسازی کند.
رابطه میان زنجیره نشانهها و میل
لکان تأکید میکند که میل در زنجیرهی نشانهها (Chain of Signifiers) حرکت میکند. سوژه در پی یافتن یک «نشانهی نهایی» است که بتواند معنای زندگی او را کامل کند، اما چون زبان ماهیت باز دارد، این زنجیره هرگز تمام نمیشود و میل همواره به تعویق میافتد (Desire is deferred).
برای توضیح گذار از مرحله آیینه ای به زبان از دل خودِ متن و منطق سمینار سوم، باید درک کنیم که لکان در این مرحله از یک «روانشناسیِ تصویری» (Visual/Imaginary) به سمت یک «روانشناسیِ ساختارگرا» (Structural/Symbolic) حرکت میکند.
در سمینار دوم ژاک لکان، لکان بر «مرحله آینه» تمرکز داشت که در آن کودک با دیدن تصویر خود، یک «ایگو» یا «خودِ» منسجم و وهمآلود میسازد (امر خیالی/Imaginary). اما در سمینار سوم، او نشان میدهد که این «خودِ» ساخته شده در آینه، چقدر شکننده است و چگونه «زبان» میآید تا این تصویر را پارهپاره و بازسازی کند.
در اینجا روند این گذار را در سه گام اصلی از منطق سمینار سوم باز میکنیم:
شکاف میان تصویر (آینه) و کلمه (زبان)
در مرحله آینه، کودک تصور میکند که «من» همان تصویری است که در آینه میبیند؛ یک کلِ یکپارچه و کامل. اما لکان در سمینار سوم استدلال میکند که به محض ورود به دنیای زبان (نظم نمادین)، این یکپارچگی فرو میریزد.
چرا؟ چون زبان ماهیتی «گسسته» دارد. وقتی مادر یا مربی به کودک میگوید «این تو هستی»، او در واقع دارد از یک «نشانهی» (Signifier) استفاده میکند.
کلمه هرگز نمیتواند خودِ آن موجودِ ملموس را کامل بازنمایی کند. این اولین برخورد سوژه با «کمبود» (Lack) است. تصویرِ آینه «کامل» بود، اما کلمه «ناقص» است.
از «ایگو» به «سوژه» (Subject)
این کلیدی ترین تمایز در گذار است. در مرحله آینه (Imaginary): ما با یک «ایگو» (Ego) روبرو هستیم؛ یک شیءِ ذهنی، یک تصویرِ ثابت که میخواهیم به آن بچسبیم تا احساس وجود کنیم.
در مرحله زبان (Symbolic): ما به یک «سوژه» (Subject) تبدیل میشویم. سوژه در لکان، آن موجودِ کامل نیست، بلکه شکافی است که میان کلمات ایجاد میشود.
لکان در سمینار سوم توضیح میدهد که سوژه در زبان «پنهان» میشود. ما فکر میکنیم وقتی حرف میزنیم، خودمان هستیم، اما در واقع ما در حال حرکت در زنجیرهای از نشانهها هستیم که از قبل وجود داشتهاند. سوژه، محصولِ این زنجیره است، نه صاحبِ آن.
نقش «دیگری» (The Other) در این گذار
در مرحله آینه، «دیگری» فقط یک رقیب تصویری است (کسی که تصویر من را میبیند یا رقابت میکند). اما در سمینار سوم، گذار به زبان یعنی ورود به دنیای «دیگریِ نمادین» (The Big Other).
دیگری، دیگر فقط یک فرد نیست، بلکه «قانون زبان» و «ساختار اجتماع» است.
کودک برای اینکه از مرحله آینه (تصویر محض) عبور کند، باید از «زبانِ دیگری» استفاده کند تا خودش را تعریف کند.
این یعنی سوژه باید تسلیم شود تا بتواند معنا پیدا کند. برای اینکه بگوییم “من هستم”، باید از قوانین زبانیِ جامعه (دیگری) تبعیت کنیم. این تسلیم شدن، همان لحظهی گذار از یک موجود بیولوژیک/تصویری به یک موجود فرهنگی/نمادین است.
بطور خلاصه اگر مرحله آینه را یک «تثبیتِ تصویر» بدانیم، گذار به زبان یک «تکه تکه کردنِ تصویر» است. در آینه، سوژه میگوید: «من این تصویرِ کامل هستم.» در زبان، سوژه میگوید: «من چیزی هستم که کلمات سعی میکنند آن را توصیف کنند، اما هرگز نمیتوانند.» این همان نقطهای است که «میل» متولد میشود؛ میل از آنجا میآید که کلمات (زبان) هرگز نمیتوانند آن تصویرِ کاملِ مرحله آینه را بازسازی کنند. همین فاصله، موتور محرک روان انسان است.
بعد از سمینار اول لکان و دومش در سمینار سوم لکان بحث درباره «متافور» (استعاره) بسیار حیاتی است، چرا که لکان دقیقاً در همینجاست که پیوند میان “زبان” و “ناخودآگاه” را به صورت فرمولی عرضه میکند. برای فهم «متافورِ میل»، باید نگاهی به سازوکار جایگزینی در روانکاوی لکانی بیندازیم.
در ادامه، این مفهوم را به زبان ساده و دقیق از منطق لکان باز میکنیم:
سازوکار زبانی جایگزینی (Substitution)
لکان معتقد است ناخودآگاه مانند زبان است. در زبانشناسی، «متافور» یعنی جایگزینی یک «دال» (Signifier) با دالِ دیگر.مثلاً وقتی میگوییم «زمان طلاست»، کلمه «طلا» جایگزین کلمهی «ارزشمند» شده است.
این جایگزینی نه تنها معنای جدیدی میسازد، بلکه معنای اصلی را پنهان میکند و آن را به تعویق میاندازد. در این سمینار، لکان میگوید ناخودآگاهِ ما هم همینگونه کار میکند: ما یک «دال» را جایگزین «دال» دیگری میکنیم تا فقدانی را پر کنیم.
چرا میل، متافور است؟
میل (Desire) در نگاه لکان، دقیقاً در همان لحظهی جایگزینی متولد میشود. بیایید این پروسه را گامبهگام دنبال کنیم:
- “نیاز (Need)”: در ابتدا، موجود انسانی نیازهای بیولوژیک دارد (مثل گرسنگی).
- “تقاضا (Demand)”: وقتی کودک گرسنه است، گریه میکند. این گریه، «تقاضا» از «دیگری» (مادر یا مراقب) است. کودک با کلمات یا حرکاتش (دالها)، گرسنگیاش را به زبان میآورد.
- “شکاف”: مشکل اینجاست که هیچ کلمهای نمیتواند دقیقاً آن «حسِ خالصِ بودن» یا «نیازِ بیولوژیک» را بازنمایی کند. کلمات همیشه ناقصاند.
- “ظهور میل”: حالا سوژه (کودک) متوجه میشود که چیزی در این «تقاضا» گم شده است. او به دنبال آن چیزی میگردد که در کلمات نیست. لکان میگوید این «اضافه» یا «آنچه باقی میماند»، همان «میل» است.
بنابراین، “میل متافور است” چون:
ما همواره سعی میکنیم با انتخاب یک «ابژه» یا یک «کلمه» (که جایگزینِ آن رضایتِ نهاییِ گمشده شده است)، آن خلأ را پر کنیم. وقتی به یک هدف میرسیم و میبینیم راضی نشدیم، سراغ هدف بعدی میرویم. ما دائماً در حال جایگزین کردن یک هدف با هدف دیگر هستیم. این زنجیرهی بیپایانِ جایگزینی، همان «متافورِ میل» است.
نقشِ «دیگری» در این متافور
لکان تأکید دارد که این جایگزینی، تنها در فضای «دیگری» (The Other) معنا پیدا میکند. ما از خودمان میل نداریم؛ میل ما «میلِ دیگری» است.
یعنی ما چیزی را میخواهیم که فکر میکنیم «دیگری» (جامعه، والدین، زبان) به آن ارزش داده است. این «متافورِ میل» یعنی: «من این شیء را میخواهم، چون فکر میکنم این شیء همان چیزی است که به من اجازه میدهد در چشمِ دیگری، کامل به نظر برسم.»
مفهوم “Lack (کمبود/فقدان)” در سمینار سوم
هستهی مرکزی است که هم «میل» و هم «ساختار زبان» را به هم متصل میکند. لکان توضیح میدهد که بدون «کمبود»، نه زبان وجود داشت و نه میل.در اینجا این مفهوم را از سه زاویه (ساختاری، زبانی و روانشناختی) طبق منطق سمینار سوم باز می کنیم:
کمبود در سطح زبان (The Symbolic Lack)
لکان میگوید زبان بر پایهی یک «شکاف» بنا شده است. وقتی ما از کلمات استفاده میکنیم، در واقع داریم سعی میکنیم «واقعیت» را در قالب «نشانهها» جای بگذاریم. اما کلمات هرگز نمیتوانند تمامِ معنایِ یک شیء یا یک تجربه را پوشش دهند.
مثال: وقتی میگویید «من گرسنهام»، این کلمه هرگز آن حسِ فیزیکی و عمیقِ گرسنگی را به طور کامل منتقل نمیکند. همیشه یک «کمبود» بین آنچه هست (احساس واقعی) و آنچه گفته میشود (نشانه) وجود دارد.
این شکاف در زبان، همان “Lack” است. زبان، ذاتا ناقص است، و این نقص باعث میشود که معنا هرگز کامل نشود و دائماً به دنبال کلمات دیگر بگردیم.
کمبود در سطح سوژه (The Subjective Lack)
در مرحله آینه، کودک فکر میکرد یک موجود «کامل» و «یکپارچه» است. اما با ورود به دنیای زبان، سوژه متوجه میشود که او یک موجود «کامل» نیست.
سوژه (Subject) در واقع همان «جای خالی» یا همان «کمبود» است. لکان میگوید ما «دارای» کمبود نیستیم، بلکه ما «خودِ کمبود هستیم».
یعنی هویت ما از همین شکاف و از همین «ناقص بودن» ساخته شده است. ما هستیم چون چیزی کم داریم که مدام به دنبال آن میگردیم.
رابطه کمبود (Lack) با میل (Desire)
اینجاست که بحث به اوج خود میرسد. اگر هیچ کمبودی وجود نداشت، ما هیچ میلی هم نداشتیم.
اگر من کاملاً سیر باشم و هیچ خلائی در وجودم نباشد، هیچ میلی ندارم. “میل، پاسخ به کمبود است” اما یک نکته ظریف لکانی وجود دارد: میل هرگز نمیخواهد آن «کمبود» را از بین ببرد؛ بلکه میل، «میل به ادامهی کمبود» است.
ما از طریق میل، سعی میکنیم آن خلأ را با چیزهای مختلف (ابژهها) پر کنیم، اما چون ابژهها (نشانهها) ماهیتی ناقص دارند، هرگز نمیتوانند آن شکاف اصلی را پر کنند. این باعث میشود زنجیرهی میل (متافور میل که قبلاً بحث کردیم) تا ابد ادامه پیدا کند.
تفاوت بین Need، Demand و Desire (نیاز، تقاضا و میل)
برای درک بهتر “Lack”، لکان این مثلث را ارائه میدهد:
- Need (نیاز): یک نیاز بیولوژیک (مثلاً گرسنگی). این نیاز میتواند با یک شیء (مثلاً شیر) برطرف شود.
- Demand (تقاضا): وقتی نیاز را به زبان میآوریم تا از «دیگری» بخواهیم آن را برطرف کند. اما تقاضا، همیشه رنگ و بوی «عشق» به خود میگیرد (کودک فقط شیر نمیخواهد، او میخواهد مورد توجه و عشق قرار گیرد).
- Desire (میل): وقتی از تقاضا (که کلمات هستند) کم میکنیم، آنچه باقی میماند “میل” است.
فرمول: {Desire} = Demand – Need
یعنی میل، همان چیزی است که از تقاضای زبانی باقی میماند چون کلمات هرگز نمیتوانند نیاز بیولوژیک را کاملاً پوشش دهند.
در سمینار سوم لکان، مفهوم «انتقال» (Transference) با ظرافت و دقتی خاص مورد بررسی قرار میگیرد، چرا که لکان در این سمینار بیشتر بر مکانیزمهای روانپریشی متمرکز است تا (نوروز).
در واقع، لکان ، “انتقال را نه به عنوان تکرارِ صحنههای گذشتهی سرکوبشده (آنطور که در عصبیت وجود دارد)، بلکه به عنوان شکلِ رابطهی سوژه با «امر نمادین» (The Symbolic Order) و «دیگری» (The Other) در وضعیت روانپریشی” میبیند.
در اینجا چند نکته کلیدی در مورد مفهوم انتقال در این سمینار آورده شده است:
“تمرکز بر روانپریشی”
برخلاف سمینارهای قبلی که به ساختار کلی روان (از جمله نوروز) میپرداختند، سمینار سوم به طور اساسی به سوی درک مکانیسم روانپریشی پیش میرود. در روانپریشی، «طرد» (Forclusion) «نام پدر» (Name-of-the-Father) اتفاق میافتد، که ساختار امر نمادین را در سوژه مختل میکند. این اختلال، رابطهی سوژه با زبان و با «دیگری» را متفاوت از فرد نوروز میسازد.
تحلیلگر به عنوان «مکانِ دال» (Locus of the Signifier)
حتی در روانپریشی، تحلیلگر در موقعیت «دیگری» قرار میگیرد. سوژهی روانپریش، گفتار و جهانِ خود را بر این «مکان» (تحلیلگر) میاندازد. این انتقال، نه لزوماً تکرارِ یک رابطهی والدینیِ سرکوبشده، بلکه بیشتر ” تلاش سوژه برای برقراری نوعی نظم یا معنا در دنیای نمادینِ مختلشدهی خود” است.
انتقال به عنوان «امرِ واقعی» (The Real)
لکان در این سمینار، کمتر بر «بازگشتِ سرکوب» (Return of the Repressed) در انتقال تأکید دارد (که در نوروز کلیدی است) و بیشتر بر “برخوردِ سوژه با «امرِ واقعی»” از طریقِ مواجهه با «گفتار» در جلسهی تحلیل تمرکز میکند. روانپریش ممکن است تجربیاتِ «واقعی» (The Real) را به شیوهای مخدوش و بدونِ واسطه تجربه کند، که این خود را در انتقال نشان میدهد.
شکستِ «گمانبردنِ دانش» (The Supposed to Know)
در انتقالِ کلاسیک (نوروز)، سوژه تحلیلگر را «کسی که میداند» (The Subject supposed to know) فرض میکند که او می داند و ناخودآگاه خود را به او میسپارد. در روانپریشی، این «گمان» ممکن است به شکلِ «بدگمانی» (Paranoia) یا «تعقیب» (Persecution) نمود پیدا کند. تحلیلگر ممکن است به جای «دانای اسرار»، در نقشِ «تعقیبکننده» یا «مسببِ واقعیتِ وهمآلود» دیده شود.
اهمیتِ «میلِ تحلیلگر» (Desire of the Analyst)
لکان همیشه بر این نکته تأکید دارد که در هر نوع انتقالی، «میلِ تحلیلگر» نقشِ تعیینکنندهای دارد. اما در برخورد با روانپریشی، این امر حتی حیاتیتر میشود. تحلیلگر باید مراقب باشد که چگونه موضعِ «دیگری» را برای سوژهی روانپریش اشغال میکند، زیرا کوچکترین اشتباه میتواند به تشدیدِ وضعیتِ او یا ایجادِ یک «حقیقتِ وهمآلود» (Delusional Truth) منجر شود.
به طور خلاصه، انتقال در سمینار سوم لکان، بر خلاف انتقال در نوروز که بر اساس تکرارِ صحنههای گذشته و میلِ سرکوبشده حولِ «نام پدر» شکل میگیرد، بیشتر به مکانیزمِ برقراریِ ارتباطِ سوژهی روانپریش با امرِ نمادین (زبان و قانون) از طریقِ جایگاهِ تحلیلگر به عنوانِ «مکانِ دال» مربوط میشود. این انتقال میتواند با انواعِ وهمها، بدگمانیها و برخورد مستقیم با «امرِ واقعی» همراه باشد، و تحلیلگر باید با هوشیاریِ کامل در این موقعیتِ دشوار گام بردارد.
رابطه بین زنجیره نشانهها/ دال ها (Chain of Signifiers) و میل (Desire)
یکی از بنیادیترین و پویاترین ارتباطاتی است که در روانکاوی لکانی برجسته میشود. این دو مفهوم به طور جداییناپذیری به هم گره خوردهاند و یکی بدون دیگری قابل فهم نیست.
برای درک این رابطه، لازم است ابتدا به چند گزاره کلیدی لکان توجه کنیم:
1. “ناخودآگاه مانند زبان است”: این بدان معناست که ساختار ناخودآگاه، ساختارِ زبان است. یعنی فرآیندهای ناخودآگاه (مانند جابجایی، تراکم، استعاره) با فرآیندهای زبانی همخوان هستند.
2. “زبان بر پایه «دال» (Signifier) استوار است”: معنا (Signified) در زبان، ثابت و ایستا نیست، بلکه بر اثرِ تلاقی و ارتباطِ دالها با یکدیگر شکل میگیرد و مدام در حال جابجایی است.3. “میل از «کمبود» (Lack) نشأت میگیرد”: همانطور که پیشتر بحث شد، میل، پاسخ به یک فقدانِ بنیادین در ساختار سوژه و زبان است.
حالا چطور این زنجیره نشانهها به میل مرتبط میشود؟
۱. زنجیره نشانهها به عنوان «حرکتِ ناخودآگاه» و «ابرازِ میل»
لکان میگوید: «ناخودآگاه، همان زبان است». این زبان، نه یک زبانِ منسجم و دارای معنایِ نهایی، بلکه یک «زنجیره» است. دالها یکی پس از دیگری میآیند، هر کدام به دالِ بعدی اشاره میکنند، و معنایِ نهایی را به تعویق میاندازند.
“نقشِ زنجیره”: این زنجیرهی در حالِ غلتیدن و جابجاییِ نشانهها، دقیقاً “موتورِ ناخودآگاه” است. و میل، یعنی همان چیزی که از «کمبود» سرچشمه میگیرد و هرگز کاملاً ارضا نمیشود، در دلِ همین زنجیره عمل میکند.
“میل، «چیزی» نیست که قابلِ درک یا بیانِ مستقیم باشد”: میل، همان چیزی است که در فاصلهها، در سکوتها، و در ناتوانیِ یک دال برای پوشش دادنِ کاملِ آن «کمبود» بنیادین، خود را نشان میدهد. میل، در واقع «حرکتِ» زنجیره است.
۲. میل، «کجا» در زنجیره نشانهها ظاهر میشود؟
“میل، «آنچه باقی میماند»”: وقتی یک نیاز بیولوژیک (Need) واردِ زبان و تقاضای (Demand) اجتماعی میشود، چون هیچ دالی (کلمهای) نمیتواند به طور کامل آن نیاز را بازنمایی کند، همیشه یک «چیزی» کم میماند. این «کمبود» یا «باقیمانده»، همان “میل” است.
استعاره (Metaphor) راهِ پیوند: استعاره راهی است که در آن یک دال، جایگزینِ دالِ دیگری میشود. این جایگزینی، خودِ ابرازِ میل است. میل، از طریقِ این استعارهها (که دائماً جایگزینِ یکدیگر میشوند) خود را بیان میکند، اما هرگز به معنایِ پایانی نمیرسد. «من این را میخواهم چون آن را گم کردهام/در آن کم دارم» این فرمولِ میل است که با رفتن از یک دال به دالِ دیگر (یک ابژه به ابژهی دیگر) سعی در پر کردنِ خلأ دارد.
۳. ناتوانی در بیانِ کاملِ میل
به دلیلِ ماهیتِ علامتی (Signifying) زبان، ما هرگز نمیتوانیم «میلِ کامل» خود را بیان کنیم.- هرچه بیشتر تلاش کنیم میل را با کلمات (دالها) بیان کنیم، بیشتر در لایههایِ متعددِ زنجیره غرق میشویم، و معنایِ اصلیِ میل (آن فقدانِ بنیادین) بیشتر پنهان و به تعویق میافتد.
این همان چیزی است که لکان در سمینار سوم به آن اشاره میکند:
سوژه (Subject) خودش در این زنجیره شکل میگیرد و خودش نیز «موضوعِ» این جابجاییِ مداومِ نشانههاست. میل، همان نیرویی است که سوژه را وادار میکند تا در این زنجیره حرکت کند. در سمینار سوم لکان، زنجیره نشانهها، صحنهی نمایشِ میل است. میل، نیروی محرکهای است که سوژه را در این زنجیره به حرکت درمیآورد.
اما چون این زنجیره اساساً بر «فاصله»، «جایگزینی» و «به تعویق انداختن» استوار است، میل هرگز به رضایتِ نهایی نمیرسد. میل، خودِ این جستجویِ بیپایان در میانِ نشانههاست. زنجیره نشانهها، نمایانگرِ ساختارِ زبانیِ ناخودآگاه است و میل، روحی است که در این ساختار میدمد و آن را پویا نگه میدارد، اما هرگز ماهیتِ ثابت و قابلِ مهار ندارد.
در سمینار سوم (۱۹۵۵-۱۹۵۶) که با عنوان «روانپریشیها» شناخته میشود، لکان یکی از درخشانترین بازخوانیهای خود از فروید را ارائه میدهد. او در این سمینار تلاش میکند تا بفهمد چرا یک فرد روانپریش (مانند مورد معروف «قاضی شربر») دچار فروپاشی واقعیت میشود.
لکان برخلاف روانپزشکی کلاسیک که روانپریشی را یک نقص مغزی یا بیولوژیک میدید، آن را یک «ساختار زبانی و نمادین» تعریف میکند.
مفهوم روانپریشی و مکانیزمهای اصلی آن
مکانیزم اصلی: فُرکلوژن (Forclusion) یا «طرد»
این کلیدیترین کلمهی سمینار سوم است. لکان معتقد است در (نوروز)، ما با «سرکوب» (Repression) طرف هستیم؛ یعنی فرد حقیقتی را میداند اما آن را به ناخودآگاه میفرستد.
اما در روانپریشی، مکانیزم دفاعی «فُرکلوژن» است. تعریف ساده: فُرکلوژن یعنی یک دالِ (نشانه) حیاتی اصلاً وارد سیستم روانی فرد نشده است. مثل این است که در الفبای ذهنی کسی، یک حرف (مثلاً حرف «الف») کلاً وجود نداشته باشد.
نامِ پدر (Name-of-the-Father)
آن دالی که در روانپریشی «طرد» (Forclosed) میشود، “نامِ پدر” است. در نگاه لکان، «نام پدر» یک شخص نیست، بلکه یک «کارکرد نمادین» است. این دال است که به جهانِ سوژه نظم میدهد، قانون را وضع میکند و بین کودک و مادر فاصله میاندازد تا کودک وارد دنیای زبان شود.
در روانپریشی، این دالِ بنیادین (نام پدر) در جایگاهِ «امر نمادین» وجود ندارد. به همین دلیل، کلِ ساختارِ معناییِ فرد مثل یک ساختمان که ستون اصلیاش را برداشته باشند، لرزان است.
بازگشت در «امر واقعی» (The Real)
لکان یک فرمول مشهور در این سمینار دارد: «آنچه در امر نمادین طرد شده است، در امر واقعی باز میگردد.» چون فرد روانپریش نتوانسته «نام پدر» و قانون را در دنیای کلمات و نمادها هضم کند، این مفاهیم به صورت “توهم (Hallucination)” از بیرون به او هجوم میآورند. او صداهایی میشنود یا چیزهایی میبیند که برایش کاملاً «واقعی» هستند، چون ذهنش ابزارِ نمادین برای پردازشِ آنها را ندارد.
مکانیزم پارانویا
لکان در این سمینار توضیح میدهد که چرا روانپریشی اغلب با پارانویا همراه است. – وقتی «دالِ نام پدر» وجود نداشته باشد تا به جهان معنا بدهد، سوژه در برابر «میلِ دیگری» بیدفاع میماند.
او احساس میکند «دیگری» (جامعه، خدا، همسایه) قصد دارد او را آزار دهد یا کنترل کند. در واقع، این تلاشی است از سوی روانپریش تا برای جهانِ بیمعنای خود، یک «معنا» (هرچند ترسناک) بسازد.
مکانیزم جبرانی
ساختنِ «وهم» (Delusion): لکان میگوید وهم (Delusion) در روانپریشی، برخلاف تصور عمومی، علامتِ بیماری نیست، بلکه “تلاشِ بیمار برای درمانِ خودش” است.
بیمار با ساختن یک داستانِ وهمآلودِ پیچیده (مثل مورد شربر که فکر میکرد خدا با او حرف میزند)، سعی میکند حفرهای که به خاطر نبودِ «نام پدر» ایجاد شده را پر کند. او میخواهد دوباره به جهان وصل شود.
تفاوت در زبان
در این سمینار، لکان اشاره میکند که در روانپریشی، رابطه بین دال (کلمه) و مدلول (معنا) از هم گسیخته است. برای فرد عادی، کلمات به معانیِ مشترک وصل هستند.
اما برای روانپریش، دالها «رها» هستند. او ممکن است با کلمات بازی کند یا کلماتِ جدید (Neologism) بسازد، چون زنجیرهی نشانههای او به آن «نقطهی ثابت» (نام پدر) متصل نیست.
روانپریشی از نظر لکان در سمینار سوم، نتیجهی یک “شکست در ورود به زبان” است. چون «نام پدر» (قانونِ زبان) طرد شده، سوژه نمیتواند میل خود را در زنجیره نشانهها به درستی حرکت دهد و در نتیجه، واقعیتِ او فرو میپاشد و او مجبور میشود با توهم و وهم، واقعیتی جدید برای خود اختراع کند.
برای مطالبی که درباره سمینار سوم لکان (روانپریشیها)ارائه شد، رفرنسهای دقیق و بخشهای مرتبط در متن اصلی سمینار به شرح زیر است:
منبع اصلی (متن سمینار)
- – Lacan, Jacques.The Seminar of Jacques Lacan, Book III: The Psychoses (1955-1956)
- Translated by Russell Grigg, W. W. Norton & Company, 1993
- نسخه فرانسوی:Le Séminaire, Livre III: Les psychoses*, Paris: Seuil, 1981