اعتیاد به کار چیست؟ | چرا بعضی ها دائم در حال کار کردن هستند بدون اینکه به آن نیازی داشته باشند؟

اعتیاد به کار چیست؟ | چرا بعضی ها دائم در حال کار کردن هستند بدون اینکه به آن نیازی داشته باشند؟

آنچه در این مقاله به آن پرداخته می شود:


کسی را تصور کنید که حتی در روزهای تعطیل لپ‌تاپش را کنار نمی‌گذارد، در سفر مدام پیام‌های کاری را چک می‌کند و اگر چند ساعت کاری برای انجام دادن نداشته باشد، احساس بی‌قراری یا گناه به سراغش می‌آید. حالا فرد دیگری را در نظر بگیرید که از صبح تا شب کار می‌کند، چون برای تأمین هزینه‌های زندگی به دو یا سه شغل نیاز دارد. هر دو ممکن است ساعت‌های زیادی را صرف کار کنند، اما رابطه‌شان با کار الزاماً یکسان نیست.

اعتیاد به کار با زیاد کار کردن تعریف نمی‌شود. مسئله زمانی شکل دیگری پیدا می‌کند که فرد احساس کند نمی‌تواند کار را متوقف کند؛ حتی وقتی ادامه دادن آن ضرورت مشخصی ندارد. در چنین شرایطی، کار ممکن است از هدفی مثل کسب درآمد یا پیشرفت شغلی فراتر برود و به راهی برای کنترل اضطراب، حفظ احساس ارزشمندی، دور شدن از موقعیت‌های ناخوشایند یا پاسخ دادن به فشاری درونی تبدیل شود.

این تمایز در شرایط اقتصادی ایران اهمیت ویژه‌ای دارد. فردی که برای پرداخت اجاره، تأمین هزینه‌های خانواده یا حفظ حداقل سطح رفاه ناچار به اضافه‌کاری یا داشتن چند شغل است، لزوماً رابطه اعتیادگونه‌ای با کار ندارد. اگر امکان انتخاب دیگری وجود داشت، شاید ساعات کاری‌اش را کاهش می‌داد. در چنین وضعیتی، محدودیت اصلی از شرایط بیرونی می‌آید: نیاز اقتصادی فرصت توقف را از فرد گرفته است. در اعتیاد به کار، ماجرا می‌تواند متفاوت باشد؛ فرد حتی در نبود فشار مالی نیز ممکن است نتواند کار را رها کند.

مقاله اعتیاد به کار مجله روانکاوی Dimoi از همین تمایز آغاز می‌کند: تفاوت میان پرکاری، سخت‌کوشی، اجبار اقتصادی و اعتیاد به کار. از اینجا می‌توان پرسید چرا برای بعضی افراد، کار به چیزی فراتر از یک فعالیت برای تأمین معاش یا رسیدن به هدفی شغلی تبدیل می‌شود.

اعتیاد به کار چیست؟

اعتیاد به کار یا Workaholism / Work addiction به الگویی از رابطه با کار گفته می‌شود که در آن فرد احساس می‌کند باید به‌طور مداوم کار کند و فاصله گرفتن از آن برایش دشوار است. کار در این وضعیت فقط پاسخی به نیاز اقتصادی، علاقه به شغل یا تعهد حرفه‌ای نیست؛ میل به ادامه دادن کار می‌تواند حالتی اجباری پیدا کند و حتی زمانی که ضرورتی برای کار بیشتر وجود ندارد، فرد همچنان به آن ادامه دهد. به همین دلیل، تعداد ساعات کاری به‌تنهایی معیار مناسبی برای تشخیص این الگو نیست.

ممکن است فردی روزانه دوازده ساعت کار کند و رابطه اعتیادگونه‌ای با کار نداشته باشد؛ پزشکی با شیفت‌های طولانی یا فردی که برای تأمین هزینه‌های زندگی چند شغل دارد، نمونه‌های روشنی هستند. در مقابل، شخصی با ساعات کاری معمولی ممکن است بخش زیادی از روز را درگیر کار باشد، هنگام استراحت احساس گناه کند و حتی در زمان‌هایی که وظیفه‌ای ندارد، برای خودش کاری پیدا کند. در چنین حالتی، آنچه اهمیت پیدا می‌کند کیفیت رابطه فرد با کار است، نه فقط میزان زمانی که صرف آن می‌شود.

چند ویژگی در شناخت این الگو اهمیت دارند: اشتغال ذهنی مداوم با کار، احساس اجبار برای ادامه دادن، دشواری در توقف و ادامه کار با وجود پیامدهای ناخوشایند. به‌تدریج ممکن است کار جای فعالیت‌های دیگری را بگیرد و زمانی را که می‌توانست به خانواده، دوستان، استراحت یا مراقبت از خود اختصاص پیدا کند، اشغال کند. پیامد آن نیز می‌تواند به روابط فردی، سلامت جسمی و وضعیت روانی فرد سرایت کند.

تفاوت میان سخت‌کوشی و اعتیاد به کار را می‌توان از همین نقطه بهتر دید. فرد سخت‌کوش ممکن است ساعت‌های زیادی کار کند، از فعالیتش لذت ببرد یا برای رسیدن به هدفی مشخص تلاش کند و در زمان مناسب کار را کنار بگذارد. در اعتیاد به کار، توقف می‌تواند دشوار شود؛ حتی وقتی فرد می‌داند ادامه دادن کار ضرورتی ندارد، باز هم احساس می‌کند باید کاری انجام دهد. بنابراین سؤال تعیین‌کننده فقط «چقدر کار می‌کنی؟» نیست؛ «آیا می‌توانی کار را متوقف کنی؟» پرسش دقیق‌تری است.

از نظر تشخیصی نیز باید با احتیاط از این اصطلاح استفاده کرد. اعتیاد به کار در DSM-5 به‌عنوان یک اختلال روانی مستقل تعریف نشده است. این مفهوم بیشتر در پژوهش‌های روان‌شناختی و ادبیات مربوط به رفتارهای اعتیادی برای توصیف الگویی ناسالم از رابطه با کار به کار می‌رود. در نتیجه، ساعات کاری بالا یا وجود چند نشانه به‌تنهایی برای نسبت دادن عنوان «اعتیاد به کار» به یک فرد کافی نیست.

آنچه این الگو را از پرکاری معمولی متمایز می‌کند، نحوه درهم‌تنیده شدن کار با احساس اجبار، اشتغال ذهنی و دشواری در فاصله گرفتن از آن است. برای فهم این رابطه باید دید فرد چه زمانی به کار پناه می‌برد، نبودن کار چه احساسی در او ایجاد می‌کند و وقتی امکان توقف دارد، تا چه اندازه می‌تواند واقعاً دست از کار بکشد.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع بررسی مفهوم ترومای کودکی پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

نشانه‌های اعتیاد به کار

  1. نمی‌توانید کار را متوقف کنید: ممکن است کارهای ضروری روزانه تمام شده باشند، اما همچنان سراغ ایمیل‌ها، پیام‌ها، پروژه‌های عقب‌افتاده یا کار تازه‌ای بروید. مسئله وجود نداشتن کار نیست؛ کنار گذاشتن آن برایتان دشوار شده است. حتی وقتی می‌دانید ادامه دادن ضرورتی ندارد، پیدا کردن دلیلی برای چند ساعت دیگر کار کردن آسان است.
  2. حتی هنگام استراحت، ذهن‌تان درگیر کار است: بدن از محیط کار فاصله گرفته، اما ذهن همچنان مشغول آن است. در مهمانی، هنگام غذا خوردن، پیش از خواب یا در تعطیلات به یک مسئله کاری فکر می‌کنید، گفت‌وگوی همکارتان را در ذهن مرور می‌کنید یا برای فردا برنامه می‌ریزید. در چنین شرایطی، فاصله گرفتن از کار از نظر جسمی اتفاق افتاده، اما ذهن فرصت چندانی برای رها شدن از آن پیدا نمی‌کند.
  3. از بیکار بودن یا استراحت احساس گناه می‌کنید: برای بعضی افراد، چند ساعت بدون کار ماندن با احساس ناخوشایندی همراه است: «دارم وقتم را تلف می‌کنم»، «باید از این زمان استفاده کنم» یا «هنوز کارهای زیادی دارم». استراحت در چنین وضعیتی می‌تواند به جای آنکه بخشی طبیعی از زندگی باشد، به زمانی تبدیل شود که فرد احساس می‌کند باید برایش مجوز داشته باشد.
  4. همیشه احساس می‌کنید باید بیشتر کار کنید: کار تمام می‌شود، اما حس کافی بودن به وجود نمی‌آید. پروژه‌ای که به پایان می‌رسد، خیلی زود جایش را به پروژه بعدی می‌دهد. حتی موفقیت شغلی هم ممکن است این فشار را کاهش ندهد؛ چون معیار ذهنی فرد مدام تغییر می‌کند: بیشتر، سریع‌تر، بهتر و دوباره بیشتر.
  5. کار جای روابط و زندگی شخصی را می‌گیرد: ممکن است قرارهای دوستانه را لغو کنید، زمان کمتری با شریک عاطفی یا خانواده بگذرانید یا فعالیت‌هایی را که زمانی برایتان لذت‌بخش بودند کنار بگذارید. گاهی خود فرد هم متوجه می‌شود که روابطش آسیب دیده‌اند و از این وضعیت ناراضی است، اما همچنان نمی‌تواند از کار فاصله بگیرد. به‌تدریج کار فضای بیشتری از زندگی را اشغال می‌کند و فرصت کمتری برای بخش‌های دیگر باقی می‌ماند.
  6. وقتی نمی‌توانید کار کنید، مضطرب یا بی‌قرار می‌شوید: خراب شدن اینترنت، تعطیلی اجباری، بیماری، سفر یا حتی یک روز بدون دسترسی به کار ممکن است احساس بی‌قراری ایجاد کند. فرد به جای آنکه از این وقفه استفاده کند، مدام به دنبال راهی می‌گردد تا دوباره به کار برگردد. چنین واکنشی می‌تواند نشان دهد که مسئله فقط علاقه زیاد به کار نیست و فاصله گرفتن از آن برای فرد به یک دشواری روانی تبدیل شده است.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع مفهوم ترس پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

چرا به کار اعتیاد پیدا می کنیم؟

وقتی کار به منبع ارزشمندی تبدیل می‌شود

برای بعضی افراد، احساس ارزشمندی به‌شدت به عملکردشان گره خورده است. وقتی کاری را خوب انجام می‌دهند، خودشان را موفق، مفید یا شایسته می‌بینند؛ زمانی که کاری برای انجام دادن ندارند، این احساس ممکن است کمرنگ شود.

در چنین شرایطی، کار به یکی از مهم‌ترین راه‌های فرد برای اطمینان پیدا کردن از ارزش خودش تبدیل می‌شود. کنار گذاشتن آن نیز می‌تواند دشوار باشد، چون فاصله گرفتن از کار گاهی در سطح روانی شبیه فاصله گرفتن از بخشی از هویت فرد تجربه می‌شود. کسی که خودش را عمدتاً از مسیر عملکردش تعریف می‌کند، ممکن است در زمان‌هایی که تولید، حل مسئله یا دستاوردی در کار نیست، با پرسش ناخوشایندتری روبه‌رو شود: «اگر کاری برای انجام دادن نداشته باشم، چه چیزی از ارزش من باقی می‌ماند؟»

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع مفهوم اضطراب پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

کمال‌گرایی و ترس از کافی نبودن

کمال‌گرایی همیشه با میل به رسیدن به بهترین نتیجه ممکن همراه نیست. گاهی پشت تلاش مداوم، ترسی ساده اما فرساینده قرار دارد: «اگر به اندازه کافی خوب نباشم چه؟»

فرد ممکن است یک کار را بارها بررسی کند، مسئولیت‌های بیشتری بپذیرد یا ساعت‌های طولانی‌تری کار کند، در حالی که میزان تلاش او با نیاز واقعی کار تناسبی ندارد. مسئله اینجاست که هیچ نتیجه‌ای برایش کاملاً اطمینان‌بخش نیست. موفقیت هم الزاماً این اضطراب را خاموش نمی‌کند؛ استاندارد بعدی خیلی زود جای استاندارد قبلی را می‌گیرد.

کار در چنین الگویی می‌تواند به تلاشی بی‌پایان برای رسیدن به احساسی تبدیل شود که هر بار کمی دورتر می‌رود: احساس کافی بودن.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع چرا اشتباهاتمان را تکرار می‌کنیم؟ پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

کار کردن برای فرار از اضطراب

گاهی کار راهی برای رسیدن به چیزی نیست؛ راهی برای دور ماندن از چیزی است که مواجهه با آن دشوار به نظر می‌رسد. مشغول بودن می‌تواند فرصت کمتری برای فکر کردن به تنهایی، تعارض‌های رابطه‌ای، نگرانی درباره آینده یا افکار آزاردهنده باقی بگذارد.

در این وضعیت، کار کارکردی شبیه پناهگاه پیدا می‌کند. تا وقتی ایمیلی برای پاسخ دادن، پروژه‌ای برای تمام کردن یا کاری برای برنامه‌ریزی وجود دارد، ذهن می‌تواند درگیر همان فعالیت بماند و کمتر با موضوعات دیگری مواجه شود.

به همین دلیل، تعطیلات گاهی برای چنین فردی ناخوشایند یا حتی اضطراب‌آور می‌شود. با متوقف شدن کار، چیزهایی ممکن است به سطح بیایند که فرد در روزهای پرمشغله فرصت یا امکان مواجهه با آنها را نداشته است. برای همین، بازگشت به کار می‌تواند فقط به معنای ادامه دادن یک فعالیت شغلی نباشد؛ گاهی راهی برای دور نگه داشتن این تجربه‌ها از ذهن است.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع نوشتار درمانی چیست و چه کمکی به رفع استرس می‌کند؟ پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

نیاز به تأیید و دیده شدن

کار برای بعضی افراد راهی برای دریافت تأیید دیگران است. فردی که در محیط کار دائماً مسئولیت بیشتری می‌پذیرد، همیشه در دسترس می‌ماند یا تلاش می‌کند از دیگران جلوتر باشد، ممکن است بخشی از احساس ارزشمندی خود را از تحسین مدیر، همکاران یا خانواده دریافت کند.

در این حالت، موفقیت شغلی به پاسخی برای پرسشی عمیق‌تر گره می‌خورد: «آیا آن‌قدر خوب هستم که دیگری مرا بخواهد، تحسین کند یا جدی بگیرد؟»

وقتی پاسخ این پرسش بیش از اندازه به عملکرد وابسته شود، توقف کار می‌تواند با ترس از دست دادن جایگاه، توجه یا تأیید دیگران همراه شود. در چنین شرایطی، فرد ممکن است حتی زمانی که کسی از او کار بیشتری نخواسته است، همچنان احساس کند باید خودش را از طریق کار ثابت کند.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع مفهوم خودشیفتگی پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

چرا استراحت برای بعضی افراد اضطراب‌آور است؟

استراحت از بیرون ساده به نظر می‌رسد: کاری را برای مدتی کنار بگذاریم و فرصت بازیابی انرژی پیدا کنیم. برای کسی که احساس ارزشمندی‌اش به کار گره خورده یا از مشغول بودن برای مهار اضطراب استفاده می‌کند، چنین وقفه‌ای می‌تواند تجربه متفاوتی باشد.

وقتی فعالیت متوقف می‌شود، فرد ممکن است ناگهان با سکوت، بی‌حوصلگی، احساس گناه یا افکاری روبه‌رو شود که هنگام کار کمتر مجال حضور پیدا می‌کردند. به همین دلیل، ممکن است حتی در زمان آزاد نیز برای خودش کاری پیدا کند؛ نه به خاطر ضرورت واقعی آن، بلکه چون بیکار ماندن از نظر روانی دشوارتر از مشغول بودن است.

اینجاست که تفاوت میان «استراحت نکردن» و «نتوانستن استراحت کردن» اهمیت پیدا می‌کند. اولی می‌تواند یک انتخاب یا عادت باشد؛ دومی به رابطه‌ای اشاره دارد که در آن توقف کار با تجربه‌ای ناخوشایند همراه می‌شود و فرد احساس می‌کند باید دوباره به فعالیت برگردد.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع زیگموند فروید کیست و چه تاثیری بر دنیای روانکاوی داشته است؟ پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

وقتی فرد نمی‌داند خارج از کار چه کسی است

کار بخشی از هویت هر انسان است. مسئله زمانی شکل پیچیده‌تری پیدا می‌کند که بخش بزرگی از احساس ارزشمندی، موفقیت و تعلق فرد از شغل او تأمین شود. در این وضعیت، مرز میان «من» و «کاری که انجام می‌دهم» می‌تواند به‌تدریج باریک شود.

اگر از چنین فردی بپرسند «خودت را چطور توصیف می‌کنی؟»، ممکن است پاسخ او عمدتاً درباره شغل، جایگاه حرفه‌ای، درآمد یا دستاوردهایش باشد. در چنین شرایطی، از دست دادن شغل یا حتی چند روز فاصله گرفتن از آن می‌تواند تجربه‌ای فراتر از تغییر در برنامه روزانه باشد؛ فرد ممکن است احساس کند بخشی از چیزی را که او را تعریف می‌کند از دست داده است.

اهمیت دادن به شغل، به‌خودی‌خود نشانه اعتیاد به کار نیست. مسئله زمانی جدی‌تر می‌شود که فرد برای حفظ احساس ارزشمندی، آرامش یا انسجام هویتی خود به کار کردن نیاز پیدا کند و نبودن کار برایش تجربه‌ای دشوار باشد.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع مفهوم زوج درمانی | وقتی مشکل فقط یک نفر نیست پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

روانکاوی چه دیدی نسبت به اعتیاد به کار دارد؟

روانکاوی برای فهم اعتیاد به کار فقط به تعداد ساعت‌های کاری یا میزان بهره‌وری فرد نگاه نمی‌کند. پرسش روانکاوانه جای دیگری شکل می‌گیرد: فرد با کار کردن چه نسبتی با خودش، دیگری، اضطراب و میل برقرار می‌کند؟ دو نفر ممکن است به یک اندازه کار کنند، اما کار برای هرکدام کارکرد روانی متفاوتی داشته باشد.

از این منظر، «اعتیاد به کار» را نمی‌توان فقط یک عادت نامناسب یا ضعف در مدیریت زمان دانست. کار ممکن است در زندگی روانی فرد نقشی پیدا کرده باشد که خودش نیز به‌طور کامل از آن آگاه نیست. برای فهم این نقش، باید دید فرد در چه موقعیت‌هایی بیشتر به کار پناه می‌برد و وقتی امکان کار کردن از او گرفته می‌شود، چه چیزی در تجربه روانی‌اش تغییر می‌کند.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع مفهوم بی خوابی عصبی پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

آیا کار کردن می‌تواند یک راه دفاعی باشد؟

در روانکاوی، دفاع به فرایندهایی گفته می‌شود که روان از طریق آنها با تعارض‌ها و تجربه‌های اضطراب‌آور کنار می‌آید. این فرایندها لزوماً آگاهانه یا عمدی نیستند. ممکن است فرد واقعاً خودش را آدمی پرکار بداند، در حالی که کار کردن هم‌زمان به او کمک می‌کند با موقعیتی ناخوشایند مواجه نشود.

کار در بعضی افراد می‌تواند چنین کارکردی پیدا کند. مشغول بودن مداوم فرصت چندانی برای مکث باقی نمی‌گذارد و ذهن را درگیر مسئله‌ای مشخص نگه می‌دارد. تا وقتی پروژه‌ای برای انجام دادن، مسئله‌ای برای حل کردن یا کاری برای پیگیری وجود دارد، مواجهه با برخی تعارض‌های درونی ممکن است به تعویق بیفتد.

این به معنای آن نیست که هر نوع پرکاری را باید یک «مکانیزم دفاعی» دانست. برای بررسی چنین احتمالی، باید پرسید فرد دقیقاً در غیاب کار با چه تجربه‌ای روبه‌رو می‌شود.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع ADHD چیست؟ | وقتی تمرکز در مسیرهای مختلف پخش می‌شود پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

فرد با کار کردن از مواجهه با چه چیزی دور می‌شود؟

گاهی پاسخ، اضطراب است؛ گاهی احساس پوچی، تنهایی، ناکافی بودن یا تعارضی حل‌نشده در یک رابطه. برای یک نفر، سکوت و تنهایی می‌تواند آزاردهنده باشد و برای دیگری، توقف کار ممکن است افکاری را به سطح بیاورد که ترجیح می‌دهد با آنها مواجه نشود.

در چنین شرایطی، کار می‌تواند شبیه پوششی روی یک مسئله حل‌نشده عمل کند. فرد لزوماً آگاهانه از کار برای فرار استفاده نمی‌کند و حتی ممکن است واقعاً شغلش را دوست داشته باشد. با این حال، اگر هر بار که با اضطراب یا خلأ مواجه می‌شود دوباره به سمت کار برگردد، این پرسش مطرح می‌شود که آیا کار در تنظیم رابطه او با آن تجربه روانی نقشی پیدا کرده است.

پاسخ به پرسش «چرا این‌قدر کار می‌کنی؟» همیشه در «برای موفق شدن» خلاصه نمی‌شود. گاهی کار کردن راهی می‌شود برای اینکه فرد مجبور نباشد با پرسش دشوارتری روبه‌رو شود: وقتی مشغول نیستم، چه احساسی دارم؟

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع اختلال شخصیت مرزی چیست؟ پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

وقتی کار جای رابطه با میل را می‌گیرد

میل در روانکاوی با خواستن یک هدف مشخص یکی نیست. انسان ممکن است به چیزی برسد و مدت کوتاهی بعد، خواسته یا هدف دیگری پیدا کند. از این منظر، اگر کار صرفاً وسیله‌ای برای رسیدن به یک هدف باشد، رسیدن به آن هدف می‌تواند دست‌کم امکان مکث یا رضایت موقتی ایجاد کند.

در اعتیاد به کار، این توقف ممکن است پیوسته عقب بیفتد. پروژه بعدی پیش از آنکه قبلی واقعاً تمام شده باشد ظاهر می‌شود، موفقیت قبلی خیلی زود عادی به نظر می‌رسد و معیار تازه‌ای برای عملکرد شکل می‌گیرد. فرد به هدف می‌رسد و تقریباً بلافاصله هدف دیگری را جایگزین می‌کند.

اینجا روانکاوی فقط درباره «بلندپروازی» سؤال نمی‌کند. پرسش این است که فرد دقیقاً در جست‌وجوی چیست و چرا رسیدن به آن نمی‌تواند چرخه کار را متوقف کند؟ شاید آنچه فرد دنبال می‌کند یک دستاورد مشخص نباشد؛ ممکن است در پی احساس اطمینان، ارزشمندی یا تأییدی باشد که هر بار به دست می‌آید، دوام چندانی ندارد و دوباره نیاز به اثبات خود را ایجاد می‌کند.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع مفهوم وابستگی عاطفی پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

چرا رها کردن کار می‌تواند اضطراب ایجاد کند؟

اگر کار صرفاً وظیفه‌ای باشد که باید انجام شود، پایان آن می‌تواند فرصتی برای فاصله گرفتن فراهم کند. وقتی کار در تنظیم اضطراب یا حفظ احساس ارزشمندی فرد نقش پیدا می‌کند، پایان یافتن آن ممکن است تجربه متفاوتی ایجاد کند؛ وقفه‌ای که اضطراب‌های پنهان‌تر را دوباره به سطح می‌آورد.

برای همین، ممکن است فرد پس از تمام کردن یک پروژه، به جای احساس آرامش، بلافاصله سراغ پروژه بعدی برود. تعطیلاتی که برای دیگری فرصت استراحت است، برای او با بی‌قراری بگذرد. حتی وقتی کار ضروری باقی نمانده، ممکن است خودش وظیفه تازه‌ای پیدا کند تا فاصله‌ای میان خود و این احساس ناخوشایند ایجاد کند.

در چنین وضعیتی، کار کردن فقط رفتاری تکراری نیست. ممکن است راهی باشد برای دور ماندن از لحظه‌ای که فرد دیگر نمی‌تواند خود را پشت وظیفه، مسئولیت و عملکرد تعریف کند.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع ون‌گوگ، هولباین و مفهوم نگاه در سمینار یازدهم لکان پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

اعتیاد به کار از منظر لکان؛ وقتی «بیشتر» هیچ‌وقت کافی نیست

اگر بخواهیم اعتیاد به کار را با مفاهیم ژاک لکان بخوانیم، می‌توانیم از یک پرسش ساده شروع کنیم: چرا کسی که به اندازه کافی کار کرده، باز هم احساس می‌کند باید بیشتر کار کند؟

وجود یک هدف تازه بخشی از پاسخ است، اما همه ماجرا نیست. گاهی خودِ «بیشتر» به نوعی فرمان تبدیل می‌شود؛ فرمانی که پس از رسیدن به هر هدف، هدف دیگری را پیش روی فرد می‌گذارد و او را دوباره به حرکت وامی‌دارد.

اینجاست که می‌توان ارتباط میان سوپرایگو، میل، فقدان و ژوئیسانس را بررسی کرد. از این زاویه، اعتیاد به کار را می‌توان رابطه‌ای اجباری با فرمان «بیشتر» دانست؛ رابطه‌ای که در آن کار کردن لزوماً به پایان مشخصی نمی‌رسد.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع مفهوم سورئالیسم، رؤیا و ابژه میل: خوانشی روانکاوانه از هنر پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

سوپرایگو و فرمان «بیشتر کار کن»

در تصور رایج، سوپرایگو بیشتر با ممنوعیت‌ها شناخته می‌شود: نباید خطا کنی، نباید شکست بخوری، نباید از دیگران عقب بمانی. در خوانش لکان، سوپرایگو می‌تواند چهره دیگری نیز داشته باشد؛ فرمانی که فرد را به تلاش و رضایت بیشتر فرامی‌خواند: بیشتر تلاش کن، بیشتر موفق شو، بیشتر داشته باش، بیشتر لذت ببر.

این فرمان در رابطه با کار می‌تواند شکل آشنایی پیدا کند. فرد پروژه‌ای را تمام می‌کند، اما پایان کار به نقطه توقف تبدیل نمی‌شود. بلافاصله مرحله بعدی مطرح می‌شود: حالا باید کار بیشتری انجام دهم. ارتقای شغلی می‌تواند به هدف درآمد بالاتر منجر شود، درآمد بالاتر به جایگاه بهتر و آن جایگاه دوباره به تلاش بیشتر.

منبع این فشار هم لزوماً یک فرد مشخص نیست. ممکن است مدیر انتظار بیشتری نداشته باشد، خانواده از عملکرد فرد راضی باشند و از نظر مالی نیز ضرورتی برای کار بیشتر وجود نداشته باشد؛ با این حال، فرمان ادامه دادن همچنان در تجربه فرد حضور داشته باشد.

پس می‌توان پرسید: چه چیزی باعث می‌شود رسیدن به هدف به جای ایجاد امکان توقف، فرد را به سمت هدف بعدی سوق دهد؟

این پرسش ما را به مفهوم میل می‌رساند.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع جنبش‌های هنری، آسیب‌های زمانه و مسئله سوژه در هنر پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

چرا رسیدن به موفقیت میل را متوقف نمی‌کند؟

در نظریه لکان، میل را نمی‌توان به یک خواسته مشخص فروکاست. فرد ممکن است بگوید «می‌خواهم درآمد بیشتری داشته باشم» یا «می‌خواهم مدیر شوم»، اما رسیدن به این هدف الزاماً به پایان میل منجر نمی‌شود. هدفی که قرار بود رضایت ایجاد کند، ممکن است خیلی زود جای خود را به هدف دیگری بدهد.

این به معنای بی‌اهمیت بودن موفقیت یا بی‌فایده بودن دستیابی به اهداف نیست. مسئله در سطح دیگری قرار دارد: هیچ دستاورد مشخصی نمی‌تواند جای فقدان را برای همیشه پر کند. انسان پس از به دست آوردن یک ابژه همچنان میل می‌ورزد و همین امر امکان حرکت میل از یک هدف به هدف دیگر را فراهم می‌کند.

در رابطه اعتیادگونه با کار، این حرکت می‌تواند فرساینده شود. فرد تصور می‌کند: «اگر این پروژه را تمام کنم، آرام می‌شوم.» پروژه تمام می‌شود، اما آرامش دوام چندانی ندارد. سپس می‌گوید: «اگر به این درآمد برسم، دیگر کافی است.» درآمد به دست می‌آید و خیلی زود معیار تازه‌ای شکل می‌گیرد.

بنابراین، مسئله فقط تعداد هدف‌ها نیست. پرسش این است که چرا هیچ هدفی نمی‌تواند به نقطه‌ای تبدیل شود که فرد در آن بگوید: «کافی است؛ می‌توانم متوقف شوم.»

اینجاست که «بیشتر» اهمیت پیدا می‌کند. فرمان سوپرایگو می‌تواند فرد را به انجام دادن و خواستن بیشتر سوق دهد، در حالی که میل نیز با فقدان پیوند دارد و هیچ دستاورد مشخصی نمی‌تواند آن را برای همیشه خاموش کند. در نتیجه، رسیدن به یک هدف به جای پایان دادن به حرکت، به نقطه شروع هدف بعدی تبدیل می‌شود.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع چرا برچسب در روانکاوی کار نمی‌کند؟ پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

میل، فقدان و عقب رفتن نقطه «کافی است»

اگر احساس «کافی بودن» قرار باشد با یک دستاورد مشخص تضمین شود، فرد باید بتواند جایی بایستد و بگوید: «دیگر کافی است؛ می‌توانم متوقف شوم.» وقتی کار با میل و فقدان گره می‌خورد، این نقطه ممکن است مدام عقب‌تر برود.

به جای آنکه فرد بگوید «این مقدار برای من کافی است»، معیار تازه‌ای ظاهر می‌شود:

یک پروژه بیشتر، یک ساعت بیشتر، درآمد بیشتر، موفقیت بیشتر.

«بیشتر» در اینجا فقط به معنای مقدار اضافه‌ای از کار نیست. می‌تواند به منطق حاکم بر رابطه فرد با کار تبدیل شود. فرد دیگر فقط برای رسیدن به نتیجه‌ای مشخص کار نمی‌کند؛ ادامه دادن خودش به ضرورتی تبدیل می‌شود که نقطه پایان روشنی ندارد.

از این منظر، می‌توان کوتاه بودن رضایت پس از موفقیت را بهتر فهمید. مسئله این نیست که فرد نمی‌داند چه می‌خواهد. آنچه می‌خواهد نمی‌تواند به‌سادگی فقدان را از میان بردارد. پس از رسیدن، چیزی همچنان باقی می‌ماند و همین باقی‌ماندن می‌تواند میل را دوباره به حرکت درآورد.

با این حال، یک پرسش اساسی باقی می‌ماند: اگر این چرخه برای فرد فرساینده است، چرا نمی‌تواند به سادگی تصمیم بگیرد که متوقف شود؟

پاسخ این پرسش ما را به مفهوم ژوئیسانس نزدیک می‌کند.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع مفهوم اروتومانیا یا خود معشوق پنداری از نگاه روانکاوی پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

ژوئیسانس؛ چرا فرد از چیزی که رنجش می‌دهد دست نمی‌کشد؟

ژوئیسانس را می‌توان در نقطه‌ای بررسی کرد که رابطه انسان با لذت از منطق معمول فراتر می‌رود. در نظریه لکان، ژوئیسانس با تجربه‌ای سروکار دارد که می‌تواند با فشار، درد و رنج درآمیزد؛ به همین دلیل، فرد گاهی به رفتاری ادامه می‌دهد که خودش نیز از پیامدهای آن شکایت دارد.

این تناقض در رابطه با کار به‌خوبی قابل مشاهده است. فرد از خستگی، کمبود وقت، فشار کاری یا بی‌خوابی می‌گوید، اما وقتی فرصتی برای توقف پیدا می‌کند، دوباره سراغ کار تازه‌ای می‌رود. شکایت از کار و بازگشت مداوم به آن می‌توانند هم‌زمان وجود داشته باشند.

اگر کار فقط منبع لذت بود، انتظار می‌رفت فرد هنگام خستگی بتواند به‌راحتی از آن فاصله بگیرد. اگر تجربه کار فقط رنج بود نیز فاصله گرفتن از آن منطقی به نظر می‌رسید. ژوئیسانس در همین نقطه تناقض‌آمیز اهمیت پیدا می‌کند: چیزی در خودِ تکرار وجود دارد که سوژه را دوباره به آن بازمی‌گرداند، حتی وقتی از نتایج آن آسیب می‌بیند.

از این منظر، «بیشتر کار کردن» لزوماً فقط وسیله‌ای برای رسیدن به موفقیت نیست. ممکن است چرخه‌ای از تلاش، فشار، رسیدن، احساس ناکافی بودن و تلاش دوباره شکل گرفته باشد که فرد را در رابطه‌ای خاص با ژوئیسانس نگه می‌دارد.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع از شرم تا خودنمایی: دو پاسخ به نگاه دیگری در روانکاوی لکانی پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

از فرمان «بیشتر» تا تکرار؛ اعتیاد به کار چگونه خوانده می‌شود؟

اگر مفاهیم لکان را در کنار یکدیگر قرار دهیم، می‌توان اعتیاد به کار را از زاویه‌ای متفاوت بررسی کرد. در این خوانش، پرسش اصلی این است که چرا رسیدن به یک هدف، امکان توقف را فراهم نمی‌کند و چرا «بیشتر» مدام جای «کافی است» را می‌گیرد.

می‌توان این روند را به شکل زیر ترسیم کرد:

  1. سوپرایگو می‌تواند در قالب فرمانی برای بیشتر خواستن و بیشتر انجام دادن ظاهر شود.
  2. فرد برای رسیدن به موفقیت، کفایت یا تأیید، هدفی را دنبال می‌کند.
  3. رسیدن به هدف الزاماً فقدان را از میان نمی‌برد و میل دوباره به حرکت درمی‌آید.
  4. هدف تازه‌ای شکل می‌گیرد و مطالبه «بیشتر» دوباره فعال می‌شود.
  5. تکرار این چرخه ممکن است با نوعی ژوئیسانس همراه شود؛ به‌گونه‌ای که فرد با وجود خستگی و رنج، همچنان به کار بازگردد.

این خوانش را نباید به همه افراد پرکار تعمیم داد. کسی که برای پرداخت هزینه‌های زندگی چند شغل دارد، ممکن است صرفاً تحت فشار اقتصادی کار کند و هیچ میل روانی ویژه‌ای به افزایش ساعات کار نداشته باشد. تمایز میان اجبار بیرونی و اجبار روانی در اینجا اهمیت پیدا می‌کند.

وجه روانکاوی لکانی ماجرا زمانی برجسته‌تر می‌شود که فشار بیرونی کاهش یافته، اما فرمان «بیشتر» همچنان پابرجاست؛ یعنی فرد از نظر عملی امکان کاهش کار را دارد، اما توقف برایش دشوار است. در این نقطه، پرسش از «چرا این‌قدر کار می‌کند؟» می‌تواند به پرسش دیگری تبدیل شود:

او از طریق این کار کردن بی‌پایان چه چیزی را تکرار می‌کند و این تکرار چه جایگاهی در رابطه او با ژوئیسانس دارد؟

اینجاست که اعتیاد به کار از یک مسئله صرفاً شغلی فاصله می‌گیرد و به مسئله‌ای درباره رابطه سوژه با میل، فقدان و دیگری تبدیل می‌شود.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع چرا زوج‌ها حرف می‌زنند اما یکدیگر را نمی‌فهمند؟ پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

آیا هر کسی که زیاد کار می‌کند، می شود گفت به کار اعتیاد دارد؟

برای تشخیص این تفاوت، تمایز میان دو جمله می‌تواند راهگشا باشد: «نمی‌توانم کمتر کار کنم» و «نمی‌توانم کار نکنم». این دو وضعیت از بیرون ممکن است شبیه یکدیگر به نظر برسند، اما منشأ فشار در آنها الزاماً یکسان نیست.

وقتی فرد برای تأمین هزینه‌های زندگی مجبور است چند کار داشته باشد

در شرایط اقتصادی دشوار، داشتن دو یا سه شغل لزوماً نشانه اعتیاد به کار نیست. فردی ممکن است برای پرداخت اجاره، تأمین هزینه‌های خانواده، بازپرداخت بدهی یا حفظ حداقل ثبات مالی، ساعات زیادی کار کند. حتی ممکن است از این سبک زندگی خسته و ناراضی باشد و اگر امکان مالی دیگری داشت، بخشی از کار خود را کنار بگذارد.

در این وضعیت، فشار اصلی از شرایط بیرونی می‌آید. فرد انتخاب محدودی دارد: کاهش ساعات کار می‌تواند به معنای کاهش درآمد و ناتوانی در تأمین نیازهای ضروری باشد.

این تمایز از نظر اجتماعی و اخلاقی نیز اهمیت دارد. نمی‌توان کسی را که برای گذران زندگی ناچار به چند شیفت کار کردن است، صرفاً به دلیل ساعات کاری بالا «اعتیاد به کار» نامید. چنین برچسبی می‌تواند یک مسئله اقتصادی و اجتماعی را به ویژگی شخصیتی فرد تقلیل دهد.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع سرخوردگی در روانکاوی لکانی پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

اجبار اقتصادی چه تفاوتی با اعتیاد به کار دارد؟

تفاوت این دو وضعیت را می‌توان به شکل زیر در نظر گرفت:

اجبار اقتصادیاعتیاد به کار
فرد به دلیل نیاز مالی ناچار به کار بیشتر است.فرد ممکن است حتی بدون ضرورت مالی نیز نتواند کار را متوقف کند.
کاهش ساعات کار می‌تواند خواسته فرد باشد، اما امکان عملی آن را ندارد.امکان کاهش کار وجود دارد، اما فاصله گرفتن از آن از نظر روانی دشوار است.
فشار اصلی از شرایط بیرونی ناشی می‌شود.اجبار درونی و اشتغال ذهنی با کار برجسته‌تر است.
با بهبود شرایط اقتصادی ممکن است نیاز به کار بیشتر کاهش پیدا کند.حتی با کاهش فشار اقتصادی، الگوی کار کردن ممکن است ادامه پیدا کند.
فرد ممکن است از میزان کار خود ناراضی باشد و صرفاً آن را تحمل کند.فرد ممکن است از کار زیاد شکایت کند، اما همچنان به شکل اجباری به آن بازگردد.

این جدول مرزی قطعی میان دو وضعیت ترسیم نمی‌کند. شرایط زندگی و تجربه روانی فرد می‌توانند بر یکدیگر اثر بگذارند و گاهی هر دو نوع فشار هم‌زمان وجود داشته باشند.

وقتی اجبار اقتصادی و اعتیاد به کار هم‌زمان می‌شوند

ممکن است فرد واقعاً به درآمد بیشتر نیاز داشته باشد و به همین دلیل ساعات کاری خود را افزایش دهد، اما در کنار این فشار بیرونی، به‌تدریج رابطه‌ای اجباری نیز با کار پیدا کند.

برای مثال، ممکن است فرد پس از رسیدن به سطح درآمدی که نیازهای اصلی‌اش را پوشش می‌دهد، همچنان نتواند ساعات کاری را کاهش دهد. شاید حتی وقتی فرصتی برای استراحت پیدا می‌کند، احساس گناه یا اضطراب داشته باشد و دوباره خودش را درگیر کار کند.

در چنین وضعیتی، توضیح ماجرا با یکی از این دو عبارت که «مشکل اقتصادی است» یا «مشکل روانی است» کافی به نظر نمی‌رسد. شرایط اقتصادی می‌تواند زمینه افزایش کار را ایجاد کند و تجربه سال‌های طولانی کار کردن نیز ممکن است به‌تدریج بر رابطه فرد با ارزشمندی، امنیت و هویت خودش اثر بگذارد.

فردی را تصور کنید که سال‌ها برای تأمین زندگی مجبور بوده بیش از توانش کار کند. ممکن است به مرور به این باور برسد که فقط زمانی مفید است که مشغول کار باشد. اگر بعدها شرایط مالی او بهتر شود، ضرورت اقتصادی دیگر توضیح کاملی برای ادامه این حجم از کار نخواهد بود؛ با این حال، توقف همچنان می‌تواند برایش دشوار باقی بماند.

به همین دلیل، بررسی اعتیاد به کار نیازمند توجه هم‌زمان به شرایط واقعی زندگی و رابطه روانی فرد با کار است.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع نام پدر و قانون؛ بنیان ورود سوژه به نظم نمادین در روانکاوی لکانی پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

چندشغله بودن با اعتیاد به کار یکی نیست

داشتن چند شغل به‌تنهایی معنای روان‌شناختی مشخصی ندارد. فردی ممکن است دو شغل داشته باشد چون درآمد یک شغل برایش کافی نیست؛ فرد دیگری برای رسیدن به استقلال مالی چنین انتخابی کرده باشد و شخص دیگری از تنوع فعالیت‌هایش لذت ببرد.

آنچه در بررسی اعتیاد به کار اهمیت بیشتری دارد، رابطه فرد با امکان توقف است.

اگر فرد بگوید: «اگر از نظر مالی امکانش را داشتم، یکی از شغل‌هایم را کنار می‌گذاشتم»، این پاسخ اطلاعات مهمی درباره منشأ فشار کاری به ما می‌دهد. در مقابل، اگر فرد از نظر مالی امکان کاهش کار را داشته باشد، اما نتواند حتی یک روز بدون کار بماند، دائماً احساس کند باید بیشتر انجام دهد و هنگام استراحت دچار اضطراب یا گناه شود، پرسش روان‌شناختی دیگری شکل می‌گیرد.

بنابراین، نمی‌توان مسئله را با یک عدد حل کرد. دوازده ساعت کار در روز به‌تنهایی اعتیاد به کار را ثابت نمی‌کند؛ همان‌طور که ساعات کاری کمتر نیز به‌خودی‌خود نشانه رابطه سالم با کار نیست. باید دید این ساعات از کجا می‌آیند، فرد تا چه اندازه در انتخاب آنها آزادی دارد و کار چه جایگاهی در زندگی روانی او پیدا کرده است. نگارش و ویراستاری این مطلب توسط خانم دکتر پریسا کاوسی انجام شده است. خوشحال می‌شویم اگر با نظرات و پیشنهادهای خود به بهبود مطالب سایت کمک کنید.

منابع استفاده شده در مقاله اعتیاد به کار

en.wikipedia.org/wiki/Workaholic

sciencedaily.com/terms/workaholic.htm

medium.com/@susanlandersberry/confessions-of-a-workaholic-and-some-tips-on-how-not-to-be-one

pmc.ncbi.nlm.nih.gov/articles/PMC4117275/

پریسا کاوسی
کارشناسی و کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی رواندرمانگر تحلیلی تحت آموزش و آنالیز شخصی با رویکرد لکانی پژوهشگر حوزه روانکاوی لکانی علاقه مند به کشف پیچیدگی های هویت و روان در دنیای مدرن سردبیر و موسس تسهیلگر گفتمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *