انواع مکاتب روانکاوی | از روانکاوی کلاسیک تا روانکاوی در عصر معاصر

انواع مکاتب روانکاوی | از روانکاوی کلاسیک تا روانکاوی در عصر معاصر

آنچه در این مقاله به آن پرداخته شده:


آیا روانکاوی فقط شامل تفکرات فروید است؟

وقتی از روانکاوی صحبت می‌کنیم، نام زیگموند فروید معمولاً نخستین چیزی است که به ذهن می‌رسد. این ارتباط تاریخی طبیعی است؛ فروید بنیان‌گذار سنتی بود که در آغاز قرن بیستم مطالعه ناخودآگاه، تعارض روانی، رؤیا، واپس‌رانی و سائق را وارد صورت‌بندی تازه‌ای از زندگی روانی کرد. با شکل‌گیری نسل‌های بعدی روانکاوان، این سنت به مسیرهای نظری متعددی گسترش یافت و پرسش‌های تازه‌ای درباره انسان و جهان روانی او شکل گرفت.

برای آشنایی بیشتر با زندگی و اندیشه‌های بنیان‌گذار روانکاوی، می‌توانید مقاله زیگموند فروید کیست؟ را مطالعه کنید. در این مقاله، تمرکز بر مسیری است که از روانکاوی فرویدی به شکل‌گیری مکاتب و رویکردهای گوناگون رسید.

زیگموند فروید در آغاز فعالیت خود با بیمارانی روبه‌رو شد که علائم جسمانی مختلفی داشتند، اما برای این علائم همیشه نمی‌شد توضیحی جسمانی و پزشکی پیدا کرد. مطالعه مواردی مانند هیستری، فروید را به این پرسش رساند که آیا بخشی از نشانه‌های جسمانی می‌تواند با فرایندهایی در زندگی روانی فرد ارتباط داشته باشد.

در همکاری با یوزف بروئر و در پژوهش‌های مربوط به هیستری، توجه فروید به تجربه‌ها و تعارض‌هایی جلب شد که بیمار لزوماً از آن‌ها آگاهی نداشت، اما می‌توانستند در شکل‌گیری علائم او نقش داشته باشند.

ممکن بود فرد از یک مشکل جسمانی مانند اختلال حسی یا حرکتی رنج ببرد، در حالی که علت پزشکی مشخصی برای آن پیدا نمی‌شد. فروید به‌تدریج این احتمال را مطرح کرد که برخی تجربه‌ها و تعارض‌های روانیِ واپس‌رانده‌شده می‌توانند به شکل نشانه ظاهر شوند.

این مسیر، فروید را به مطالعه گسترده‌تر ناخودآگاه رساند؛ یعنی بخش‌هایی از زندگی روانی که فرد به‌طور مستقیم از آن‌ها آگاه نیست، اما می‌توانند بر احساسات، افکار، انتخاب‌ها و رفتار او اثر بگذارند. پس از فروید، روانکاوان با مجموعه‌ای از پرسش‌های تازه روبه‌رو شدند.

  1. ایگو چگونه در برابر تعارض‌های روانی عمل می‌کند؟
  2. تجربه رابطه با مراقبان اولیه چگونه در جهان درونی فرد باقی می‌ماند؟
  3. «خود» چگونه شکل می‌گیرد و انسجام پیدا می‌کند؟
  4. روابط انسانی و فرهنگ چه نقشی در سازمان‌یافتن زندگی روانی دارند؟
  5. زبان چگونه با ناخودآگاه و میل ارتباط پیدا می‌کند؟

پاسخ‌های متفاوت به چنین پرسش‌هایی، زمینه شکل‌گیری جریان‌های نظری گوناگون را فراهم کرد.

شناخت مکاتب روانکاوی نیازمند توجه به تفاوت پرسش‌هایی است که هر جریان دنبال می‌کند. روان‌شناسی ایگو بر کارکردهای ایگو و سازوکارهای دفاعی تمرکز بیشتری پیدا کرد؛ نظریه روابط ابژه به رابطه‌های اولیه و بازنمایی‌های درونی پرداخت؛ روان‌شناسی خود مسئله انسجام و شکل‌گیری خود را برجسته کرد.

در مقاله انواع مکاتب روانکاوی به قلم مجله روانکاوی Dimoi، به‌جای اینکه تنها نام مکاتب مختلف را کنار هم قرار دهیم، مسیر شکل‌گیری آن‌ها و تفاوت پرسش‌های نظری‌شان را دنبال می‌کنیم. هر رویکرد تصویر خاصی از انسان، ناخودآگاه، رابطه با دیگری، میل و امکان تغییر روانی ارائه می‌دهد و همین تفاوت‌هاست که چهره متنوع روانکاوی از دوره فروید تا رویکردهای معاصر را شکل داده است.


روانکاوی چگونه از فروید به مکاتب مختلف رسید؟

روانکاوی با فروید از یک پرسش بنیادی آغاز شد: آیا همه آنچه انسان احساس می‌کند، می‌خواهد و انجام می‌دهد، برای خودش نیز کاملاً آگاهانه و قابل توضیح است؟ فروید معتقد بود بخش مهمی از زندگی روانی انسان خارج از آگاهی او جریان دارد. از نگاه او، تعارض‌های درونی، خواسته‌هایی که فرد آن‌ها را نمی‌پذیرد یا به آن‌ها دسترسی آگاهانه ندارد، و تجربه‌هایی که از آگاهی کنار گذاشته شده‌اند، می‌توانند در قالب رؤیا، لغزش‌های زبانی، نشانه‌ها یا الگوهای تکرارشونده خود را نشان دهند.

فروید برای توضیح این فرایندها مفاهیمی مانند ناخودآگاه، واپس‌رانی، تعارض روانی، رؤیا و سائق را به کار گرفت. منظور از سائق، به زبان ساده، نیروی درونی‌ای است که فرد را به سمت نوعی خواستن یا عمل کردن سوق می‌دهد. ممکن است فرد میل یا کششی را تجربه کند که دلیل آن را به‌روشنی نمی‌داند، اما همین کشش بر خیال‌پردازی‌ها، انتخاب‌ها یا روابط او اثر بگذارد. «سائق» در نظریه فروید یکی از مفاهیمی است که برای توضیح چنین نیروهایی در زندگی روانی به کار می‌رود.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع آیا لذت جنسی باید دیده شود؟ پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

آیا مکاتب جدید به دلیل مشکلات نظریه فروید شکل گرفتند؟

پاسخ را نمی‌توان به این جمله خلاصه کرد که «نظریه فروید مشکل داشت و روانکاوان بعدی نظریه‌های جدیدی ساختند». اختلاف با برخی دیدگاه‌های فروید واقعاً در شکل‌گیری مکاتب بعدی نقش داشت، اما تحول روانکاوی حاصل مجموعه‌ای از عوامل نظری، بالینی و تاریخی بود.

چند عامل مهم در این مسیر را می‌توان این‌طور توضیح داد:

  1. اختلاف درباره نقش سائق و تعارض: برخی روانکاوان احساس کردند برای توضیح زندگی روانی، توجه به نیروهای درونی و تعارض‌های ناهشیار کافی نیست و باید توانایی‌های ایگو، روابط فرد با دیگران و شرایط محیطی نیز با جزئیات بیشتری بررسی شود.
  2. گسترش تجربه بالینی: روانکاوان به‌تدریج با کودکان، افراد دچار مشکلات شدید روانی و مراجعانی با الگوهای متفاوتی از سازمان شخصیت کار کردند. این تجربه‌ها پرسش‌هایی ایجاد کرد که برخی از مدل‌های اولیه فرویدی برای توضیح آن‌ها کافی به نظر نمی‌رسیدند. همین مسئله به رشد نظریه‌های تازه درباره رشد روانی، رابطه با مراقبان اولیه و شکل‌گیری شخصیت کمک کرد.
  3. توجه بیشتر به سال‌های ابتدایی زندگی: نظریه‌پردازانی مانند ملانی کلاین، رونالد فربرن و دونالد وینیکات به رابطه کودک با والدین و مراقبان اولیه توجه ویژه‌ای نشان دادند. برای مثال، در نظریه روابط ابژه، تجربه کودک از رابطه با مادر یا مراقب اصلی می‌تواند در شکل‌گیری تصویری که بعدها از خود و دیگران دارد، نقش مهمی پیدا کند.
  4. پرسش درباره شکل‌گیری «خود»: هاینتس کوهات مسئله دیگری را برجسته کرد: فرد چگونه احساس می‌کند همان شخصی است که در طول زمان تداوم دارد؟ اگر این احساس انسجام به اندازه کافی شکل نگیرد، فرد ممکن است در روابط و تجربه شخصی خود با بی‌ثباتی بیشتری مواجه شود. روان‌شناسی خود از همین مسیر به مفاهیمی مانند «خوداُبژه» و نقش روابط در حفظ انسجام خود پرداخت.
  5. اهمیت یافتن رابطه و محیط اجتماعی: در روانکاوی بین‌فردی و برخی رویکردهای رابطه‌ای، توجه بیشتری به این پرسش شکل گرفت که شخصیت انسان چگونه در ارتباط با دیگران و در بستر اجتماعی رشد می‌کند. در این نگاه، رابطه فرد با خانواده، جامعه و افراد مهم زندگی او می‌تواند بخشی از فرایند شکل‌گیری زندگی روانی باشد.
  6. تغییر نگاه به زبان و میل: لکان مسیر متفاوتی را دنبال کرد. او با بازخوانی آثار فروید، زبان را برای فهم ناخودآگاه و میل انسان بسیار مهم دانست. از نگاه لکان، شیوه‌ای که فرد در زبان سخن می‌گوید، خواسته‌هایش را بیان می‌کند و خود را در رابطه با دیگران تعریف می‌کند، برای فهم جایگاه او در زندگی روانی اهمیت دارد. به همین دلیل، روانکاوی لکانی را بیشتر می‌توان بازخوانی رادیکال فروید دانست تا کنار گذاشتن کامل سنت فرویدی.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع پدیده اضطراب اجتماعی پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

از تعارض‌های درونی تا رابطه، خود و زبان

اگر بخواهیم مسیر تحول روانکاوی را ساده‌تر ببینیم، می‌توان گفت هر جریان بخشی از زندگی روانی انسان را بیشتر در مرکز توجه قرار داد.

در روانکاوی کلاسیک، تعارض‌های ناهشیار، واپس‌رانی و سائق‌ها جایگاه مهمی دارند؛ یعنی برای فهم رفتار انسان باید دید چه خواسته‌ها و تعارض‌هایی خارج از آگاهی او عمل می‌کنند. روان‌شناسی ایگو بیشتر به این پرسش پرداخت که فرد چگونه با واقعیت کنار می‌آید، از چه راه‌هایی از خودش در برابر اضطراب محافظت می‌کند و ایگو چگونه تجربه روانی را سازمان می‌دهد.

نظریه روابط ابژه توجه را به رابطه‌های اولیه و تصویر درونی فرد از آدم‌های مهم زندگی‌اش برد. برای مثال، تجربه کودک از مادر یا مراقب اصلی می‌تواند در شکل‌گیری انتظار او از رابطه‌های بعدی اثر داشته باشد. روان‌شناسی خود بیشتر بر انسجام و تداوم احساس فرد نسبت به خودش تمرکز کرد. روانکاوی بین‌فردی و رابطه‌ای نیز نقش رابطه با دیگران و زمینه اجتماعی را برجسته‌تر کردند.

لکان مسیر دیگری را پیش گرفت و مسئله زبان، میل، فقدان و رابطه فرد با دیگری را در مرکز نظریه خود قرار داد. در اینجا، پرسش اصلی می‌تواند این باشد که فرد چگونه در زبان و رابطه با دیگران جایگاهی برای خود پیدا می‌کند و میل او چگونه در ارتباط با چیزی که ندارد یا احساس می‌کند از آن محروم است، شکل می‌گیرد.

این تحول یک خط مستقیم از «فروید قدیم» به «روانکاوی جدید» نیست. بسیاری از این جریان‌ها در دوره‌های زمانی هم‌پوشان شکل گرفتند و حتی در درون هر مکتب نیز اختلاف‌ها و شاخه‌های متفاوتی به وجود آمد. روان‌شناسی ایگو همچنان از مفاهیم فرویدی درباره ایگو و ساختار روان استفاده می‌کرد؛ نظریه روابط ابژه نیز خود به سنت‌های متفاوتی مانند رویکرد ملانی کلاین، فربرن و وینیکات تقسیم شد.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع روان انسان چگونه با واقعیت دشوار مواجه می‌شود؟ پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

روان‌شناسی ایگو چیست؟

روان‌شناسی ایگو یکی از جریان‌های پسافرویدی است که توجه روانکاوی را تا حدی از تمرکز اصلی بر تعارض‌های ناهشیار و سائق‌ها به سمت بررسی نقش ایگو در سازمان‌دهی زندگی روانی و مواجهه با واقعیت گسترش داد.

در این رویکرد، ایگو بخشی از دستگاه روانی است که در فرایندهایی مانند ادراک واقعیت، تصمیم‌گیری، کنترل تکانه‌ها، تنظیم هیجان و استفاده از سازوکارهای دفاعی نقش دارد. برای مثال، فردی را تصور کنید که در محیط کار با انتقاد شدیدی روبه‌رو می‌شود. مسئله در روانشناسی ایگو این نیست که چه تعارضی ممکن است این انتقاد در او فعال کند؛ روان‌شناس ایگو می‌خواهد بداند فرد چگونه با اضطراب ناشی از این موقعیت روبه‌رو می‌شود، آیا می‌تواند واقعیت را تحمل کند و چگونه واکنش خود را تنظیم می‌کند.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع چرا از رنج دیگری لذت می‌بریم؟ پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

چرا توجه روانکاوان به ایگو بیشتر شد؟

در نظریه فروید، ایگو از ابتدا مفهومی مهم بود و بنابراین روان‌شناسی ایگو را نباید به معنای کشف ناگهانی ایگو پس از فروید دانست. تغییر اصلی در میزان توجه و نوع پرسشی بود که درباره ایگو مطرح می‌شد.

روانکاوانی مانند آنا فروید و سپس هاینتس هارتمن، بیشتر به توانایی‌های ایگو برای مواجهه با واقعیت، کنترل و تنظیم فرایندهای روانی و دفاع در برابر اضطراب پرداختند. تصویری فعال‌تر از ایگو شکل گرفت؛ ایگو فقط محل کشمکش میان نیروهای روانی نبود، بلکه می‌توانست در سازگاری فرد با محیط و سازمان‌دهی تجربه نیز نقش داشته باشد.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع تحلیلی روانکاوانه از میل به زیبایی پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

آنا فروید و نقش سازوکارهای دفاعی

آنا فروید در گسترش مفهوم سازوکارهای دفاعی نقش مهمی داشت. دفاع‌ها روش‌هایی هستند که روان از طریق آن‌ها با اضطراب، تعارض یا تجربه‌هایی که تحمل آن‌ها دشوار است مواجه می‌شود.

فردی ممکن است احساس خشم خود نسبت به شخصی را نپذیرد و آن را به دیگری نسبت دهد؛ یا تجربه‌ای ناخوشایند را از آگاهی خود کنار بزند. در اینجا توجه روانکاو به این سمت است که ایگو برای مدیریت این تعارض از چه شیوه‌ای استفاده می‌کند.

هارتمن و کارکردهای ایگو

هاینتس هارتمن توجه به ایگو را گسترده‌تر کرد و بر کارکردهایی تأکید گذاشت که می‌توانند تا حدی مستقل از تعارض‌های ناهشیار فعالیت کنند. توانایی‌هایی مانند ادراک، یادگیری، توجه، برنامه‌ریزی و سازگاری با واقعیت در این نگاه اهمیت بیشتری پیدا کردند.

توانایی فرد برای برنامه‌ریزی یک کار، یادگیری مهارتی جدید یا ارزیابی واقع‌بینانه یک موقعیت، لزوماً در هر لحظه نتیجه یک تعارض ناهشیار نیست. روان‌شناسی ایگو با برجسته کردن چنین توانایی‌هایی، تصویر گسترده‌تری از عملکرد روانی انسان ارائه کرد.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع سرخوردگی در روانکاوی لکانی پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

تفاوت روان‌شناسی ایگو با روانکاوی کلاسیک

تفاوت اصلی را می‌توان در کانون توجه دید. روانکاوی کلاسیک بیشتر بر ناخودآگاه، تعارض، واپس‌رانی و نیروهای ناهشیار مؤثر بر رفتار تمرکز داشت. روان‌شناسی ایگو علاوه بر این موضوعات،  توجه بیشتری به این مسئله می‌دهد که ایگو چگونه با واقعیت، اضطراب، تعارض‌های درونی و محیط اطراف فرد مواجه می‌شود.

در نتیجه، اگر در یک رویکرد کلاسیک سؤال مهم می‌تواند این باشد که «چه تعارض ناهشیاری در پشت این رفتار قرار دارد؟»، در روان‌شناسی ایگو سؤال دیگری نیز به آن اضافه می‌شود: «ایگو چگونه این تعارض و واقعیت بیرونی را مدیریت می‌کند؟»

نظریه روابط ابژه چیست؟

در روانکاوی کلاسیک، برای فهم رفتار انسان توجه زیادی به سائق‌ها، تعارض‌های ناهشیار و واپس‌رانی وجود داشت. نظریه روابط ابژه پرسش دیگری را برجسته کرد: فرد از همان سال‌های ابتدایی زندگی چگونه رابطه با آدم‌های مهم زندگی خود را تجربه می‌کند و این تجربه‌ها چگونه در ذهن او باقی می‌مانند؟

کودکی را تصور کنید که بارها تجربه می‌کند هنگام ترس یا ناراحتی، مراقب او به نیازش پاسخ می‌دهد. به‌تدریج می‌تواند بر انتظار کودک از رابطه، احساس امنیت و شیوه ارتباط او با دیگران اثر بگذارد. نظریه روابط ابژه دقیقاً به چنین فرایندهایی توجه دارد. این تغییر جهت، در آثار نظریه‌پردازانی مانند ملانی کلاین، رونالد فربرن و دونالد وینیکات به شکل‌های متفاوتی دنبال شد.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع چرا زوج‌ها حرف می‌زنند اما یکدیگر را نمی‌فهمند؟ پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

منظور از «ابژه» در روانکاوی چیست؟

کلمه «ابژه» ممکن است در زبان روزمره معنای «شیء» یا «چیز» داشته باشد و به همین دلیل برای مخاطب عمومی گمراه کننده است. در بسیاری از نظریه‌های روابط ابژه، ابژه می‌تواند شخص مهمی باشد که فرد با او رابطه روانی برقرار می‌کند؛ مانند مادر، پدر یا مراقب اصلی کودک.

برای ساده‌تر شدن مفهوم، می‌توان گفت:

  • ابژه می‌تواند شخص مهمی در زندگی فرد باشد.
  • رابطه با این شخص می‌تواند به شکل تجربه‌ای درونی در روان فرد باقی بماند.
  • فرد ممکن است بعدها بر اساس این تجربه‌های قبلی، درباره خودش و دیگران انتظارهایی داشته باشد.
  • بنابراین، «روابط ابژه» به رابطه فرد با آدم‌های مهم زندگی و همچنین بازنمایی یا تجربه درونی این رابطه‌ها اشاره می‌کند.

مثلاً فردی که در کودکی بارها با بی‌توجهی یا طرد شدن مواجه شده، ممکن است در بزرگسالی نیز در روابط نزدیک دائماً منتظر ترک شدن باشد. نظریه روابط ابژه می‌پرسد این انتظار چگونه در تجربه‌های اولیه رابطه شکل گرفته و چگونه در روابط بعدی تکرار می‌شود؟

ملانی کلاین و اهمیت روابط اولیه

ملانی کلاین نقش مهمی در گسترش نظریه روابط ابژه داشت. توجه او به زندگی روانی کودک، به‌ویژه تجربه‌های بسیار ابتدایی رابطه، باعث شد سال‌های نخست زندگی جایگاه مهم‌تری در نظریه روانکاوی پیدا کند.

در نگاه کلاین، کودک از همان ماه‌های ابتدایی زندگی با تجربه‌هایی پیچیده از عشق، اضطراب، پرخاشگری و وابستگی روبه‌رو است و رابطه او با مراقب اصلی در سازمان‌یافتن دنیای درونی‌اش اهمیت زیادی دارد.

یکی از نکات مهم در نظریه کلاین این است که کودک در آغاز، تجربه خود از دیگری را می‌تواند به شکل بخش‌های جداگانه و متضاد سازمان دهد. کلاین این فرایندها را در قالب مفاهیمی مانند موضع پارانوئید-اسکیزوئید و موضع افسرده صورت‌بندی کرد.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع مفهوم اروتومانیا پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

فربرن و تغییر نگاه به رابطه و ابژه

رونالد فربرن یکی از نظریه‌پردازانی بود که رابطه با دیگری را بیش از پیش در مرکز نظریه قرار داد. در اینجا تغییر مهمی اتفاق می‌افتد: فرد فقط موجودی در نظر گرفته نمی‌شود که به دنبال ارضای سائق‌های خود است؛ رابطه با دیگری خودِ موضوع اصلی زندگی روانی می‌شود.

کودک فقط برای رفع گرسنگی به مادر نیاز ندارد. رابطه با مادر، تجربه نزدیکی، امنیت، پذیرش و ارتباط نیز برای زندگی روانی او اهمیت دارد.

از این منظر، می‌توان فهمید چرا نظریه روابط ابژه بعدها تأثیر زیادی بر رویکردهای رابطه‌محور در روانکاوی گذاشت. برخی نظریه‌پردازان پسافرویدی به‌تدریج انگیزه انسان برای برقراری و حفظ رابطه را در کنار مفاهیم فرویدی درباره سائق و تعارض مورد توجه بیشتری قرار دادند.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع عشق وسواس گونه در هنر پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

وینیکات و مفهوم «مادر به اندازه کافی خوب»

دونالد وینیکات در توضیح رشد روانی کودک، اهمیت محیط و کیفیت مراقبت اولیه را برجسته کرد. یکی از شناخته‌شده‌ترین مفاهیم او «مادر به اندازه کافی خوب» است.

منظور وینیکات از این عبارت این است که، کودک به مراقبی نیاز دارد که در دوره‌های ابتدایی زندگی بتواند تا حد زیادی نیازهای او را درک و پاسخ دهد و محیطی نسبتاً امن برای رشد فراهم کند. با رشد کودک، این پاسخ‌دهی می‌تواند به‌تدریج تغییر کند و کودک فرصت بیشتری برای تجربه استقلال و مواجهه با واقعیت پیدا کند.

نوزادی که هنوز توانایی تحمل فاصله و ناکامی را ندارد، به مراقب بسیار وابسته است. اگر محیط به اندازه کافی قابل اتکا باشد، کودک به‌تدریج می‌تواند تحمل کند که خواسته‌اش بلافاصله برآورده نشود و از این طریق ظرفیت بیشتری برای مواجهه با واقعیت پیدا کند.

مفهوم «مادر به اندازه کافی خوب» از این جهت اهمیت دارد که نشان می‌دهد در نظریه وینیکات، رشد روانی در خلأ اتفاق نمی‌افتد؛ رابطه و محیط اولیه بخشی از فرایند شکل‌گیری فرد هستند.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع عشق در سینمای ایران پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

روانکاوی بین فردی چیست؟

روانکاوی بین‌فردی رویکردی است که برای فهم زندگی روانی انسان، رابطه او با دیگران و محیط اجتماعی را در مرکز توجه قرار می‌دهد.

فردی را تصور کنید که در روابط نزدیک دائماً نگران طرد شدن است. در یک نگاه صرفاً درون روانی ممکن است تمرکز اصلی بر تعارض‌ها و فرایندهای ناهشیار او باشد؛ رویکرد بین‌فردی علاوه بر این، می‌پرسد: این الگوی رابطه چگونه شکل گرفته است؟ فرد در خانواده چه نوع رابطه‌هایی را تجربه کرده؟ دیگران معمولاً چگونه با او رفتار کرده‌اند و او چگونه در پاسخ به آن‌ها رفتار می‌کند؟

هری استک سالیوان، روانپزشک آمریکایی، از مهم‌ترین چهره‌های شکل‌گیری این رویکرد بود. او شخصیت و مشکلات روانی را در ارتباط با الگوهای رابطه‌ای فرد بررسی می‌کرد و بر این باور بود که تجربه‌های بین‌فردی، به‌ویژه تجربه‌های اولیه با افراد مهم زندگی، در شکل‌گیری شخصیت اهمیت زیادی دارند.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع مفهوم سورئالیسم پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

هری استک سالیوان و اهمیت روابط انسانی

سالیوان نقطه تمرکز روانکاوی را تا حدی از دنیای درونی فرد به میدان رابطه‌ای میان انسان‌ها گسترش داد. برای او، فرد همیشه در حال تعامل با دیگران است و بسیاری از ویژگی‌هایی که ما به‌عنوان «شخصیت» می‌شناسیم، در همین روابط شکل می‌گیرند و تثبیت می‌شوند.

در نظریه سالیوان باید دید، این الگوها در چه رابطه‌هایی شکل گرفته‌اند و چگونه در رابطه‌های بعدی ادامه پیدا می‌کنند. او حتی آسیب‌شناسی روانی را نیز تا حد زیادی در چارچوب الگوهای ارتباطی و تجربه‌های بین‌فردی بررسی می‌کرد.

نقش فرهنگ و محیط اجتماعی در روانکاوی بین‌فردی

رویکرد بین‌فردی علاوه بر پرسش سوال “فرد در خانواده چه تجربه‌ای داشته است”، به محیط اجتماعی و فرهنگی که بخشی از زمینه‌ای است که فرد در آن شکل می‌گیرد نیز میپردازد.

شیوه تربیت، ارزش‌های خانوادگی، انتظارات اجتماعی، جایگاه فرد در گروه، تجربه تعلق یا طرد شدن و حتی قواعد فرهنگی درباره نحوه ابراز احساسات می‌توانند بر روابط انسان و تصویر او از خودش اثر بگذارند. در ادبیات روانکاوی آمریکا، سالیوان و دیگر نظریه‌پردازان مرتبط با این جریان از جمله کسانی بودند که توجه بیشتری به زمینه اجتماعی و فرهنگی زندگی روانی نشان دادند.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع بحران ازدواج در جوامع معاصر چرا میل به ازدواج در دنیا کم شده است؟ پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

روانکاوی بین‌فردی چه تفاوتی با رویکردهای کلاسیک دارد؟

روانکاوی کلاسیک فرویدی برای توضیح رفتار انسان بر ناخودآگاه، سائق‌ها، تعارض و واپس‌رانی تأکید زیادی دارد. روانکاوی بین‌فردی اهمیت این فرایندهای درونی را نادیده نمی‌گیرد، اما توجه بیشتری به رابطه واقعی فرد با دیگران و الگوهایی دارد که در این روابط شکل می‌گیرند.

می‌توان این تفاوت را ساده‌تر این‌طور دید:

رویکردپرسش محوریچیزی که بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرد
روانکاوی کلاسیکچه تعارض یا میل ناهشیاری پشت این تجربه قرار دارد؟ناخودآگاه، سائق، تعارض و واپس‌رانی
روانکاوی بین‌فردیاین شیوه رابطه چگونه شکل گرفته و در ارتباط با دیگران چگونه ادامه پیدا می‌کند؟روابط انسانی، الگوهای بین‌فردی و زمینه اجتماعی
نظریه روابط ابژهتجربه رابطه با افراد مهم چگونه در دنیای درونی فرد باقی مانده است؟روابط اولیه و بازنمایی‌های درونی
روانکاوی رابطه‌ایذهن و تجربه فرد چگونه در روابط متقابل شکل می‌گیرند؟رابطه، تعامل و بیناسوژگی

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع بحران هویت در جوانان چیست؟ از سردرگمی هویت تا پرسش «من کیستم؟» پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

تفاوت روانکاوی بین‌فردی و روانکاوی رابطه‌ای چیست؟

این دو اصطلاح به دلیل تأکید مشترکشان بر رابطه، به‌راحتی با یکدیگر اشتباه گرفته می‌شوند. هر دو رویکرد اهمیت زیادی برای روابط انسانی قائل‌اند و در تحول روانکاوی معاصر با یکدیگر ارتباط تاریخی دارند، اما دقیقاً یک مکتب واحد نیستند.

روانکاوی بین‌فردی به سنتی برمی‌گردد که با هری استک سالیوان در دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ شکل گرفت و بر این ایده تأکید داشت که شخصیت و آسیب روانی را باید در زمینه روابط بین‌فردی فهمید. در این رویکرد، الگوهای ارتباطی و تجربه فرد در میدان روابط اهمیت محوری دارند.

روانکاوی رابطه‌ای بعدها در گفت‌وگو میان چند سنت روانکاوانه شکل گرفت و مفهوم رابطه را گسترده‌تر کرد. در این رویکرد، خودِ تجربه روانی در بستر رابطه و تعامل میان دو نفر نیز مورد توجه قرار می‌گیرد.  رابطه میان درمانگر و مراجع نیز اهمیت نظری پیدا می‌کند و درمانگر صرفاً مشاهده‌گر بیرونی رابطه در نظر گرفته نمی‌شود.

به شکل خلاصه:

ویژگیروانکاوی بین‌فردیروانکاوی رابطه‌ای
ریشه تاریخی مهمهری استک سالیوان و سنت بین‌فردیشکل‌گیری از گفت‌وگوی چند سنت، از جمله بین‌فردی و روابط ابژه
تمرکز اصلیالگوهای روابط و میدان بین‌فردیرابطه متقابل و شکل‌گیری تجربه روانی در رابطه
نگاه به شخصیتشخصیت در شبکه روابط انسانی شکل می‌گیردذهن و تجربه فرد در ارتباط با دیگری و در تعامل متقابل شکل می‌گیرند
رابطه درمانگر و مراجعاهمیت دارد و بخشی از فرایند درمان استاهمیت نظری بسیار پررنگی پیدا می‌کند و رابطه درمانی می‌تواند بخشی از فرایند شکل‌گیری و تغییر تجربه باشد

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع چرا بعضی ها دائم در حال کار کردن هستند بدون اینکه به آن نیازی داشته باشند؟ پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

خودشیفتگی در روان شناسی خود چه معنایی دارد؟

کوهات خودشیفتگی را بخشی از رشد طبیعی خود می‌دانست و معتقد بود نیاز به دیده‌شدن، تأیید و احساس ارزشمندی می‌تواند در زندگی روانی انسان نقش داشته باشد.

مشکل زمانی مطرح می‌شود که خود نتواند انسجام و ارزشمندی خود را به اندازه کافی حفظ کند و برای تنظیم این احساس بیش از حد به تأیید دیگران وابسته شود.

از این زاویه، رفتارهایی مانند نیاز شدید به تحسین را می‌توان در ارتباط با آسیب‌پذیری خود و نیاز به حفظ انسجام آن بررسی کرد.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع مفهوم خالکوبی پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

تفاوت روان‌شناسی خود با نظریه روابط ابژه

هر دو رویکرد به اهمیت رابطه با دیگران توجه دارند:

  1. روابط ابژه: چگونه تجربه رابطه با افراد مهم، مانند والدین و مراقبان اولیه، در دنیای درونی فرد باقی می‌ماند و بر روابط بعدی اثر می‌گذارد؟
  2. روان‌شناسی خود: چگونه رابطه با دیگران به شکل‌گیری، حفظ و انسجام احساس فرد نسبت به خودش کمک می‌کند؟

برای مثال، اگر فردی در روابط عاطفی دائماً احساس طرد شدن کند، نظریه روابط ابژه ممکن است بیشتر به تجربه‌های اولیه رابطه و الگوهای درونی‌شده او توجه کند؛ روان‌شناسی خود می‌تواند بررسی کند که این تجربه چگونه احساس ارزشمندی، انسجام و ثبات خود او را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

خوانش لکانی از روانکاوی

ما قبل تر در سایت مقاله ای تحت عنوان روانکاوی لکانی منتشر کردیم و کامل به موضوع روانکاوی لکانی و اینکه ژاک لکان کیست پرداخته ایم در این بخش به صورت کامل به آن نمی پردازیم، اما برای درک بهتر، در این بازخوانی، زبان جایگاه بسیار مهمی پیدا می‌کند و ناخودآگاه با ساختار زبان پیوند می‌خورد.

در روانکاوی لکانی، توجه اصلی به مفاهیمی مانند سوژه، میل، فقدان، دیگری و زبان معطوف است. لکان معتقد بود انسان را نمی‌توان صرفاً بر اساس ایگو یا مجموعه‌ای از ویژگی‌های شخصیتی توضیح داد؛ سوژه در شبکه زبان و رابطه با دیگری شکل می‌گیرد و میل او نیز در همین ساختار معنا پیدا می‌کند.

برای قرار دادن لکان در نقشه مکاتب روانکاوی، تفاوت او با برخی جریان‌های پسافرویدی اهمیت دارد. روان‌شناسی ایگو بیشتر به کارکردهای ایگو و سازگاری با واقعیت توجه دارد؛ نظریه روابط ابژه بر تجربه روابط اولیه و بازنمایی درونی آن‌ها تمرکز می‌کند؛ روان‌شناسی خود مسئله انسجام و ارزشمندی خود را برجسته می‌سازد. لکان در مسیر متفاوتی، زبان، ساختار ناخودآگاه، میل و رابطه سوژه با دیگری را در مرکز نظریه قرار می‌دهد.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع سندرم استکهلم در روابط زناشویی پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

روانکاوی رابطه ای چیست؟

این جریان به‌ویژه از دهه ۱۹۸۰ با آثار استیون میچل گسترش پیدا کرد و از نظریه‌های مختلفی مانند روابط ابژه، روانکاوی بین‌فردی و روان‌شناسی خود تأثیر پذیرفت.

استیون میچل و شکل‌گیری رویکرد رابطه‌ای

  • استیون میچل تلاش کرد برخی جریان‌های مختلف روانکاوی را در چارچوبی قرار دهد که در آن رابطه جایگاه محوری‌تری پیدا کند.
  • در آثار او، انسان موجودی در نظر گرفته می‌شود که تجربه روانی‌اش در ارتباط با دیگران شکل می‌گیرد و الگوهای رابطه‌ای گذشته می‌توانند در روابط بعدی تکرار شوند.
  • رویکرد رابطه‌ای از چند سنت نظری تأثیر گرفته است؛ از جمله روانکاوی بین‌فردی، نظریه روابط ابژه، روان‌شناسی خود و برخی دیدگاه‌های فمینیستی و پسامدرن.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع اختلال شخصیت مرزی یا (Borderline Personality Disorder) پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

ذهن چگونه در بستر رابطه شکل می‌گیرد؟

  • در روانکاوی رابطه‌ای، تجربه فرد از خودش را نمی‌توان کاملاً جدا از تجربه او در ارتباط با دیگران بررسی کرد.
  • رابطه‌های اولیه با والدین و مراقبان، تجربه‌های عاطفی و الگوهای ارتباطی بعدی می‌توانند در شکل‌گیری شیوه رابطه برقرار کردن فرد نقش داشته باشند.
  • برای مثال، فردی که در روابط مهم زندگی بارها تجربه طرد شدن داشته است، ممکن است در رابطه جدید نیز نسبت به نشانه‌های فاصله گرفتن طرف مقابل حساس شود و همان الگوی قدیمی را دوباره تجربه کند.
  • بنابراین تحلیلگر علاوه بر پرسش «درون فرد چه تعارضی وجود دارد؟»؛ بررسی می‌کند فرد چگونه رابطه برقرار می‌کند و این الگو در رابطه تحلیلی چگونه خود را نشان می‌دهد.

روانکاوی رابطه‌ای چه تفاوتی با روانکاوی کلاسیک دارد؟

روانکاوی کلاسیکروانکاوی رابطه‌ای
تأکید بیشتری بر تعارض‌های درونی، ناخودآگاه و سائق‌ها دارد.رابطه فرد با دیگران و الگوهای رابطه‌ای را در مرکز توجه بیشتری قرار می‌دهد.
درمانگر بیشتر به‌عنوان تحلیلگر و تفسیرکننده فرایندهای ناخودآگاه در نظر گرفته می‌شود.رابطه میان درمانگر و مراجع خود بخشی از فرایند تحلیلی محسوب می‌شود.
تمرکز اصلی بر جهان درونی فرد و تعارض‌های آن است.جهان درونی و روابط فرد با یکدیگر و در ارتباط با هم بررسی می‌شوند.
انتقال اهمیت زیادی دارد و به رابطه مراجع با تحلیلگر و بازتاب تجربه‌های گذشته در این رابطه توجه می‌شود.انتقال و انتقال متقابل در یک فرایند دوسویه و متأثر از هر دو طرف رابطه بررسی می‌شوند.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع ADHD چیست؟ پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

تفاوت روانکاوی رابطه ای و روانکاوی بین فردی

  • روانکاوی بین‌فردی پیشینه تاریخی قدیمی‌تری دارد و به‌ویژه با اندیشه‌های هری استک سالیوان شناخته می‌شود؛ در این رویکرد، روابط انسانی و زمینه اجتماعی نقش مهمی در شکل‌گیری شخصیت و مشکلات روانی دارند.
  • روانکاوی رابطه‌ای بعدها شکل گرفت و از روانکاوی بین‌فردی، روابط ابژه، روان‌شناسی خود و جریان‌های دیگر تأثیر پذیرفت.
  • تفاوت اصلی را می‌توان در این دید: روانکاوی بین‌فردی بر الگوهای ارتباطی و جایگاه روابط انسانی در زندگی روانی تأکید می‌کند، در حالی که روانکاوی رابطه‌ای به شکل گسترده‌تری بر ماهیت دوسویه رابطه و تأثیر متقابل دو طرف، از جمله درمانگر و مراجع، تمرکز دارد.
  • بنابراین این دو رویکرد به یک حوزه نزدیک‌اند، اما مترادف یکدیگر نیستند.

آیا یونگ و آدلر هم جزو مکاتب روانکاوی هستند؟

روان‌شناسی تحلیلی یونگ

یونگ پس از فاصله گرفتن از فروید، روان‌شناسی تحلیلی را شکل داد. او مفهوم ناخودآگاه را گسترده‌تر از ناخودآگاه فردی فروید در نظر گرفت و مفاهیمی مانند ناخودآگاه جمعی، کهن‌الگوها و فرایند فردیت‌یابی را مطرح کرد.

تمرکز یونگ بر نمادها، اسطوره‌ها، رؤیاها و فرایند شکل‌گیری یکپارچگی روانی، مسیر نظری او را از روانکاوی فرویدی جدا کرد.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع مفهوم بی خوابی عصبی پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

روان‌شناسی فردی آدلر

آلفرد آدلر نیز از چهره‌های اولیه نزدیک به حلقه فروید بود، اما بعدها روان‌شناسی فردی را بنیان گذاشت. در نظریه او، احساس حقارت، تلاش برای غلبه بر محدودیت‌ها، سبک زندگی و جایگاه فرد در روابط اجتماعی اهمیت زیادی دارند.

آدلر در مقایسه با فروید توجه بیشتری به محیط اجتماعی، اهداف فرد و شیوه‌ای داشت که انسان برای زندگی خود معنا و جهت ایجاد می‌کند.

چرا یونگ و آدلر را باید از نظر تاریخی از سایر رویکردهای مقاله تفکیک کرد؟

رویکردنسبت تاریخی با فرویدمسیر نظری پس از فرویدمفاهیم شاخص
روان‌شناسی تحلیلی یونگاز همکاران و پیروان اولیه فروید؛ سپس جدایی نظریشکل‌گیری یک مکتب مستقلناخودآگاه جمعی، کهن‌الگو، فردیت‌یابی
روان‌شناسی فردی آدلراز اعضای اولیه حلقه فروید؛ سپس جدایی نظریشکل‌گیری یک مکتب مستقلاحساس حقارت، سبک زندگی، هدف‌مندی، علاقه اجتماعی
روان‌شناسی ایگودر امتداد سنت فرویدیگسترش و بازخوانی نظریه فرویدایگو، دفاع‌ها، سازگاری
روابط ابژهدر سنت گسترده روانکاوی پسافرویدیبازتعریف تمرکز روانکاوی بر روابط اولیهابژه، روابط اولیه، جهان درونی
روان‌شناسی خوددر امتداد روانکاوی فرویدیبازتعریف مسئله خود و انسجام آنخود، خوداُبژه، انسجام خود
روانکاوی لکانیبازخوانی رادیکال آثار فرویدبازگشت نظری به فروید با تأکید بر زبان و سوژهزبان، دال، دیگری، میل، فقدان

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع مفهوم خودشیفتگی پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

تفاوت مکاتب روانکاوی در چیست؟

مکاتب روانکاوی در بسیاری از مفاهیم با یکدیگر اشتراک دارند، اما هرکدام نقطه متفاوتی را برای فهم زندگی روانی انسان در مرکز قرار می‌دهند. برای یک رویکرد، تعارض‌های ناهشیار و نیروهای درونی اهمیت بیشتری دارد؛ رویکردی دیگر به روابط اولیه، انسجام خود، زبان یا رابطه میان دو انسان توجه بیشتری نشان می‌دهد.

رویکردتمرکز اصلیمفاهیم محوری
روانکاوی فرویدیتعارض ناهشیار و سائقناخودآگاه، واپس‌رانی، رانه
روان‌شناسی ایگوکارکردها و دفاع‌های ایگودفاع، سازگاری
روابط ابژهروابط اولیه و ابژه‌های درونیابژه، رابطه اولیه
روانکاوی بین‌فردیروابط انسانی و زمینه اجتماعیرابطه، فرهنگ
روان‌شناسی خودانسجام و شکل‌گیری خودخوداُبژه، همدلی
روانکاوی لکانیسوژه، زبان و میلدال، دیگری، فقدان
روانکاوی رابطه‌ایرابطه و بیناسوژگیرابطه، تعامل

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع نوشتن درمانی چه کمکی به رفع استرس می‌کند؟ پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

اگر یک مراجع مشابه را ببینند، فروید، کلاین، کوهات و لکان چه چیزی را برجسته می‌کنند؟

فرض کنیم فردی برای درمان مراجعه کرده و مسئله‌اش این است:

«مدت‌هاست هیچ کاری را شروع نمی‌کنم. دوست ندارم وارد رابطه عاطفی شوم، برای پیدا کردن شغل اقدام نمی‌کنم، از شروع یک کار جدید می‌ترسم و حتی وقتی فرصتی برایم پیش می‌آید، ترجیح می‌دهم همان وضعیت قبلی را حفظ کنم. خودم هم می‌دانم که از این شرایط راضی نیستم، ولی باز نمی‌توانم شروع کنم.»

حالا فرض کنیم این فرد نزد چهار درمانگر رفته است؛ یکی با رویکرد فرویدی کار می‌کند، دیگری با رویکرد روابط ابژه کلاین، نفر سوم روان‌شناسی خودِ کوهات را دنبال می‌کند و نفر چهارم روانکاوی لکانی را.

هر چهار درمانگر با همان فرد و همان مشکل روبه‌رو هستند، اما احتمالاً توجه آنها به بخش‌های متفاوتی از تجربه او جلب می‌شود.

درمانگر فرویدی؛ «چه تعارضی باعث شده شروع کردن برای او دشوار شود؟»

درمانگر فرویدی احتمالاً فقط به این رفتار که «فرد هیچ کاری را شروع نمی‌کند» اکتفا نمی‌کند. او می‌خواهد بفهمد پشت این ناتوانی در شروع کردن چه تعارض روانی‌ای قرار دارد.

ممکن است درباره گذشته فرد، رابطه او با والدین، تجربه‌های مهم کودکی، ترس‌ها، امیال، خیال‌پردازی‌ها و موقعیت‌هایی که در آنها تصمیم به شروع کاری گرفته اما عقب‌نشینی کرده است سؤال کند.

مثلاً اگر مشخص شود هر بار که فرد قصد دارد کاری را شروع کند، احساس اضطراب شدیدی پیدا می‌کند، درمانگر ممکن است بررسی کند:

  • شروع کردن چه چیزی را در او فعال می‌کند؟
  • موفقیت یا شکست چه معنایی برای او دارد؟
  • آیا میل به پیشرفت با ترس یا میل متعارض دیگری درگیر شده است؟
  • آیا فرد از پیامدهای خواستن و انتخاب کردن می‌ترسد؟
  • آیا این الگو در موقعیت‌های مختلف زندگی تکرار می‌شود؟

در اینجا ممکن است درمانگر به این صورت‌بندی برسد که «شروع نکردن» خودش یک راه‌حل روانی برای کنار آمدن با تعارضی عمیق‌تر است. تا وقتی فرد شروع نکند، با شکست، موفقیت، قضاوت، رقابت یا پیامدهای خواسته‌های خودش نیز مواجه نمی‌شود.

بنابراین سؤال اصلی درمانگر فرویدی می‌تواند این باشد:

«فرد با شروع نکردن، از چه تعارض یا اضطرابی اجتناب می‌کند؟»

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع چرا اشتباهاتمان را تکرار می‌کنیم؟ پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.


درمانگر کلاینی؛ «این فرد رابطه با جهان و دیگران را چگونه تجربه می‌کند؟»

درمانگر متأثر از ملانی کلاین ممکن است به تاریخچه روابط اولیه و تصویری که فرد از دیگران در جهان روانی خود شکل داده است، توجه بیشتری نشان دهد.

فرض کنیم در جریان درمان مشخص شود که فرد از کودکی تجربه کرده است که افراد مهم زندگی‌اش گاهی بسیار حمایتگر بوده‌اند و گاهی ناگهان سرد، خشمگین یا طردکننده شده‌اند. حالا در بزرگسالی، هر موقعیتی که نیازمند نزدیک شدن به دیگری یا اعتماد کردن باشد، برای او با اضطراب همراه می‌شود.

در این صورت درمانگر ممکن است بررسی کند:

  • فرد دیگران را معمولاً امن می‌بیند یا تهدیدکننده؟
  • وقتی به کسی نزدیک می‌شود، چه انتظاری از او دارد؟
  • آیا خیلی زود انتظار طرد شدن یا ناامید شدن دارد؟
  • آیا تجربه‌های رابطه‌ای گذشته در روابط فعلی او تکرار می‌شوند؟
  • آیا نزدیک شدن به دیگری همزمان با ترس از آسیب دیدن همراه است؟

در چنین چارچوبی، حتی نرفتن سر کار یا وارد نشدن به یک رابطه می‌تواند با الگوی عمیق‌تری از رابطه فرد با جهان و دیگران ارتباط پیدا کند. شاید مسئله فقط ترس از خودِ کار یا رابطه نباشد؛ ممکن است هر موقعیت تازه برای فرد معنای «نزدیک شدن به چیزی که می‌تواند مرا ناامید یا طرد کند» پیدا کرده باشد.

بنابراین درمانگر کلاینی بیشتر می‌پرسد:

«فرد جهان و آدم‌های مهم زندگی‌اش را چگونه تجربه می‌کند و این الگو از چه روابط اولیه‌ای تأثیر گرفته است؟»

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع مفهوم اضطراب پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.


درمانگر کوهات؛ «آیا شروع کردن، احساس ارزشمندی او را تهدید می‌کند؟»

درمانگر با رویکرد روان‌شناسی خود ممکن است از زاویه دیگری به همین رفتار نگاه کند.

فرض کنیم مشخص شود که این فرد وقتی کاری را شروع می‌کند، خیلی زود خودش را با دیگران مقایسه می‌کند و اگر احساس کند به اندازه کافی موفق، باهوش یا توانمند نیست، به‌شدت احساس بی‌ارزشی می‌کند.

در این حالت، شروع نکردن می‌تواند راهی برای محافظت از تصویری باشد که فرد از خودش دارد.

درمانگر ممکن است بررسی کند:

  • فرد خودش را چقدر ارزشمند و توانمند تجربه می‌کند؟
  • شکست چه اثری بر احساس ارزشمندی او دارد؟
  • آیا برای احساس خوب نسبت به خودش به تأیید دیگران نیاز دارد؟
  • آیا انتقاد یا بی‌توجهی دیگران خیلی سریع احساس ارزشمندی او را متزلزل می‌کند؟
  • در کودکی، آیا دیگران به اندازه‌ای که برای شکل‌گیری یک احساس باثبات از خود لازم بوده، او را دیده و تأیید کرده‌اند؟

از این زاویه، ممکن است مشخص شود که فرد شروع نکردن را انتخاب می‌کند تا با احتمال شکست و در نتیجه، ضربه خوردن به احساس ارزشمندی خودش مواجه نشود.

مثلاً وارد یک رابطه نمی‌شود، چون احتمال رد شدن وجود دارد. برای یک شغل اقدام نمی‌کند، چون ممکن است پذیرفته نشود. کار جدیدی شروع نمی‌کند، چون ممکن است موفق نشود.

در اینجا سؤال اصلی می‌تواند این باشد:

«چه چیزی در تجربه فرد از خودش باعث می‌شود مواجهه با شکست یا رد شدن تا این اندازه تهدیدکننده باشد؟»

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع مفهوم ترس چیست؟ پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.


درمانگر لکانی؛ «او درباره خواستن خودش چه می‌گوید؟»

درمانگر لکانی ممکن است از جایی متفاوت وارد مسئله شود. او فقط نمی‌پرسد چرا فرد از شکست می‌ترسد یا چرا اعتمادبه‌نفس پایینی دارد؛ بلکه به گفتار خود فرد درباره خواستن توجه می‌کند.

مثلاً فرد مرتب می‌گوید:

«نمی‌دونم چی می‌خوام.»
«اصلاً نمی‌دونم چه کاری دوست دارم.»
«رابطه نمی‌خوام.»
«کار نمی‌خوام.»
«ریسک کردن به چه درد می‌خوره؟»

درمانگر لکانی ممکن است روی همین جمله‌ها مکث کند و بپرسد:

  • وقتی می‌گوید «نمی‌خواهم»، دقیقاً چه چیزی را نمی‌خواهد؟
  • چه کسی یا چه چیزی در شکل گرفتن این خواسته نقش دارد؟
  • آیا واقعاً چیزی نمی‌خواهد یا نمی‌تواند خواسته خودش را صورت‌بندی کند؟
  • وقتی می‌گوید «نمی‌دانم چه می‌خواهم»، این «نمی‌دانم» در زندگی او چه جایگاهی دارد؟
  • چرا خواستن برای او دشوار شده است؟
  • او در رابطه با خواست دیگران چه جایگاهی دارد؟
  • آیا تمام انرژی او صرف این شده که بفهمد دیگران از او چه می‌خواهند، در حالی که نسبت به میل خودش بیگانه مانده است؟

ممکن است درمانگر لکانی به جای اینکه خیلی سریع بگوید «این فرد از شکست می‌ترسد»، روی تناقض‌های موجود در گفتار او کار کند: فرد می‌گوید چیزی نمی‌خواهد، اما از وضعیت فعلی هم ناراضی است؛ می‌گوید رابطه نمی‌خواهد، اما از تنهایی شکایت دارد؛ می‌گوید کار نمی‌خواهد، اما از بیکار بودن ناراضی است.

در اینجا سؤال اصلی می‌تواند چنین باشد:

«این فرد نسبت به میل خودش چه موضعی دارد و چرا خواستن برای او تا این اندازه دشوار شده است؟»

حالا چهار درمانگر را کنار هم بگذاریم

رویکرددرمانگر بیشتر به چه چیزی توجه می‌کند؟یک صورت‌بندی احتمالی
فرویدیتعارض‌های ناهشیار، اضطراب، امیال و تجربه‌هایی که پشت رفتار قرار دارندشروع نکردن ممکن است راهی برای اجتناب از یک تعارض یا اضطراب ناهشیار باشد.
کلاینیروابط اولیه و تصویری که فرد از خود و دیگران در جهان درونی ساخته استموقعیت‌های جدید ممکن است الگوهای قدیمیِ ترس از طرد، از دست دادن یا آسیب دیدن را فعال کنند.
کوهاتیاحساس ارزشمندی، انسجام خود و نیاز به تأیید دیگرانفرد ممکن است از شروع کردن اجتناب کند تا با شکست یا رد شدن و آسیب دیدن احساس ارزشمندی خود مواجه نشود.
لکانیگفتار فرد، میل، جایگاه او در برابر دیگری و معنای «خواستن»مسئله ممکن است به رابطه سوژه با میل خودش و دشواری صورت‌بندی و پذیرفتن خواسته‌اش مربوط باشد.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع مفهوم ترس چیست؟ پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

البته این جدول به این معنا نیست که هر درمانگر حتماً به همین نتیجه می‌رسد. نظریه، نقطه شروع پرسش‌های درمانگر را تغییر می‌دهد، نه اینکه از قبل پاسخ بیمار را تعیین کند.

تفاوت روانکاوی با روان‌پویشی و روان‌درمانی تحلیلی چیست؟

اصطلاحتعریف و تمرکز اصلیویژگی متمایز
روانکاوی (Psychoanalysis)رویکرد کلاسیک درمانی و نظری برآمده از سنت فرویدی که بر ناخودآگاه، تعارض‌های روانی، واپس‌رانی، انتقال و کشف ریشه‌های عمیق تجربه‌های روانی تمرکز دارد.معمولاً فرایندی عمیق‌تر و منظم‌تر با تأکید زیاد بر کاوش ناخودآگاه و فرایند انتقال است.
روان‌پویشی (Psychodynamic Therapy)مجموعه‌ای گسترده‌تر از رویکردهای درمانی که از نظریه‌های روانکاوی، از فروید تا رویکردهای پسافرویدی، تأثیر گرفته‌اند و به تعارض‌های ناهشیار، روابط، الگوهای تکرارشونده و تجربه‌های گذشته توجه می‌کنند.چارچوبی انعطاف‌پذیرتر است و می‌تواند با جلسات کمتر و ساختار متفاوتی نسبت به روانکاوی کلاسیک انجام شود.
روان‌درمانی تحلیلی / روانکاوانه (Psychoanalytic Psychotherapy)نوعی روان‌درمانی است که از مفاهیم و تکنیک‌های روانکاوی استفاده می‌کند و بر شناخت الگوهای ناهشیار، روابط، انتقال و تعارض‌های درونی تمرکز دارد.معمولاً نسبت به روانکاوی کلاسیک انعطاف‌پذیرتر است و می‌تواند با اهداف درمانی مشخص‌تر و تعداد جلسات متفاوت انجام شود.
روانکاوی معاصرعنوانی گسترده برای مجموعه مکاتب و رویکردهای پسافرویدی مانند روابط ابژه، روان‌شناسی خود، روانکاوی رابطه‌ای، بین‌فردی و لکانی.یک مکتب واحد نیست؛ مجموعه‌ای از دیدگاه‌های متفاوت درباره ناخودآگاه، رابطه، خود، زبان و میل را دربرمی‌گیرد.

قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع اختلال دو قطبی چیست پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.

آیا انواع مکاتب روانکاوی رقیب اند یا مکمل؟

میان انواع مکاتب روانکاوی اختلاف‌های نظری جدی وجود دارد؛ برای مثال، درباره اینکه زندگی روانی انسان بیشتر بر چه چیزی استوار است، ناخودآگاه چگونه عمل می‌کند، رابطه با دیگری چه جایگاهی دارد و تغییر روانی چگونه اتفاق می‌افتد، پاسخ‌های یکسانی ارائه نمی‌کنند. فروید بر تعارض، واپس‌رانی و سائق تأکید می‌کند، روابط ابژه تجربه رابطه‌های اولیه را برجسته می‌کند، روان‌شناسی خود بر انسجام و ارزشمندی خود تمرکز دارد و لکان مسئله زبان، سوژه، میل و دیگری را در مرکز قرار می‌دهد.

با وجود این تفاوت‌ها، بسیاری از این رویکردها در چند اصل بنیادی با یکدیگر اشتراک دارند؛ از جمله اهمیت فرایندهای ناهشیار، تأثیر تجربه‌های گذشته بر زندگی روانی، توجه به الگوهای تکرارشونده و نقش رابطه درمانی در فهم وضعیت مراجع. مرز میان برخی مکاتب در روانکاوی معاصر همیشه کاملاً جدا و ثابت باقی نمانده است و در بعضی حوزه‌ها میان آن‌ها هم‌پوشانی‌هایی شکل گرفته است.

در بخش‌های پیشین دیدیم که اگر یک مراجع مشابه در برابر فروید، کلاین، کوهات یا لکان قرار بگیرد، هر کدام می‌توانند بخش متفاوتی از تجربه او را برجسته کنند. همین تفاوت در نوع پرسیدن و دیدن است که تنوع مکاتب روانکاوی را معنا می‌کند.نگارش و ویراستاری این مطلب توسط خانم پریسا کاوسی انجام شده است. خوشحال می‌شویم اگر با نظرات و پیشنهادهای خود به بهبود مطالب سایت کمک کنید.

منابع استفاده شده در مقاله انواع مکاتب روانکاوی

Stephen A. Mitchell & Margaret J. Black – Freud and Beyond: A History of Modern Psychoanalytic Thought

Alessandra Lemma – Introduction to the Practice of Psychoanalytic Psychotherapy

Stephen Frosh – A Brief Introduction to Psychoanalytic Theory

American Psychological Association (APA) – Psychoanalytic Therapy Over Time

APA Dictionary of Psychology – Psychoanalytic Theory

APA Dictionary of Psychology – Ego Psychology

APA Dictionary of Psychology – Object Relations Theory

Orit Badouk Epstein et al. – Underlying Assumptions in Psychoanalytic Schools: A Comparative Perspective

University of Essex – Psychoanalytic Theory: From Melanie Klein to Jacques Lacan

Vitalii Lunov – Schools, Methodology and Basic Concepts of Psychoanalysis

پریسا کاوسی
کارشناسی و کارشناسی ارشد روانشناسی بالینی رواندرمانگر تحلیلی تحت آموزش و آنالیز شخصی با رویکرد لکانی پژوهشگر حوزه روانکاوی لکانی علاقه مند به کشف پیچیدگی های هویت و روان در دنیای مدرن سردبیر و موسس تسهیلگر گفتمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *