اقتصاد ژوئیسانس در عصر هوش مصنوعی

آنچه در این مقاله به آن پرداخته می شود:
این مقاله با تکیه بر مفاهیم بنیادین روانکاوی لکانی، بهویژه ژوئیسانس، میل، فقدان، ابژهی کوچک a، دیگری و گفتمان سرمایهداری، به بررسی نسبت سوژه با هوش مصنوعی در جهان معاصر میپردازد. نقطهی عزیمت بحث، آثار ژاک لکان و خوانشهای معاصر از نظریه اوست و تلاش شده است مفاهیم لاکانی بدون تقلیل یافتن به زبان رایج روانشناسی یا تعبیرهای تکنولوژیکِ عامهپسند به کار گرفته شوند.
هدف مقاله ارائهی یک پیشبینی درباره آیندهی هوش مصنوعی یا نسبت دادن ویژگیهای انسانی به ماشین نمی باشد. پرسشی که مطرح می کند این است که ورود هوش مصنوعی به مناسبات روزمره چه تغییری در شیوهی مواجههی سوژه با فقدان، پاسخ، ابژه و ژوئیسانس ایجاد میکند. از این منظر، هوش مصنوعی در این مقاله بیش از آنکه یک موضوع فناورانه باشد، بهعنوان پدیدهای بررسی میشود که میتواند در اقتصاد میل و ژوئیسانسِ سوژهی معاصر جایگاه تازهای پیدا کند.
بحث حاضر در پی آن است که نشان دهد وقتی پاسخ، تولید محتوا، همراهی و دسترسی به اطلاعات با سرعتی بیسابقه در دسترس قرار میگیرد، چه چیزی در رابطهی سوژه با میل و فقدان دستخوش تغییر میشود و چه بخشهایی از ساختار سوژه همچنان خارج از دسترس فناوری باقی میماند. در نهایت، مسئلهی مقاله دگرگونی رابطهی انسان با میل و ژوئیسانس در جهانی است که در آن پاسخ همیشه میتواند در دسترس باشد.
هر فناوری تازهای وعدهای با خود میآورد؛ برخی وعده سرعت میدهند، برخی قدرت، برخی رفاه. هوش مصنوعی نیز با مجموعهای از وعدهها وارد زندگی روزمره شده است: پاسخهای فوری، تولید بیوقفه محتوا، دسترسی دائمی به اطلاعات، همراهی شبانهروزی و حذف بسیاری از موانعی که پیشتر میان پرسش و پاسخ، خواستن و به دست آوردن، یا خیال و تحقق آن فاصله میانداختند. با این حال، اهمیت هوش مصنوعی برای روانکاوی در خودِ فناوری نهفته نیست. آنچه توجه ما را جلب میکند تغییری است که این فناوری در رابطه سوژه با میل، انتظار، فقدان و لذت ایجاد میکند.
سوژه انسانی هرگز در جهانی زندگی نکرده است که در آن همه چیز بلافاصله در دسترس باشد. میل در فاصلهای شکل میگیرد که میان خواستن و به دست آوردن وجود دارد. کودک باید منتظر پاسخ دیگری بماند؛ عاشق باید با ابهام میل دیگری روبهرو شود؛ پژوهشگر باید مدتی با پرسشی زندگی کند که هنوز پاسخی برای آن پیدا نشده است. این فاصله صرفاً یک مانع بیرونی نیست، بلکه بخشی از سازوکار میل است. میل از کمبود تغذیه میکند و در فضای گشودهشده توسط فقدان به حرکت درمیآید.
هوش مصنوعی دقیقاً در همین قسمت وارد صحنه میشود. ماشین وعده میدهد که این فاصله را کوتاهتر کند، پرسش را به پاسخ نزدیک میکند، ابهام را کاهش میدهد و انتظار را قابل حذف میسازد. کاربر کافی است چند کلمه تایپ کند تا متن، تصویر، تحلیل یا حتی گفتوگویی نسبتاً منسجم دریافت کند. از این منظر، مسئله اصلی هوش مصنوعی بجز افزایش تواناییهای شناختی انسان، در واقع بازآرایی رابطه ما با فقدان است.
لکان در سمینار هفدهم نشان میدهد که هر گفتمانی در نهایت با ژوئیسانس سروکار دارد و نسبت خاصی با آن برقرار میکند. ژوئیسانس صرفاً لذت نیست؛ لذت معمولاً در محدوده اصل لذت عمل میکند و تنش را کاهش میدهد، اما ژوئیسانس به نقطهای اشاره دارد که سوژه از مرز این تنظیم عبور میکند؛ به نوعی ارضای مازاد که در عین رضایتبخش بودن میتواند فرساینده، اعتیادآور یا حتی رنجآور باشد. لکان از همین رو ژوئیسانس را به چیزی تشبیه میکند که از یک تحریک کوچک آغاز میشود و میتواند به تجربهای سیریناپذیر تبدیل شود.
پرسش اساسی مقاله حاضر این نیست که آیا هوش مصنوعی برای انسان مفید است یا مضر، زیرا چنین پرسشی بیش از حد ساده است. این پژوهش به دنبال پرسش این است که وقتی فناوری بهطور فزایندهای در جهت حذف فاصله، انتظار و فقدان حرکت میکند، چه بر سر اقتصاد ژوئیسانس میآید؟ آیا میل همچنان همان شیوه پیشین را حفظ میکند یا با شکل تازهای از ارضا مواجه میشویم؟ آیا سوژه با آزادی بیشتری روبهرو است یا در مدارهای جدیدی از وابستگی و مصرف گرفتار میشود؟ فهم این دگرگونی مستلزم آن است که ابتدا خود مفهوم ژوئیسانس را با دقت بیشتری بررسی کنیم، با مجله روانکاوی Dimoi همراه باشید.
ژوئیسانس در نظریه لکان
واژه ژوئیسانس از آن دسته مفاهیمی است که با هر ترجمهای بخشی از پیچیدگی خود را از دست میدهد. معادلهایی مانند «لذت»، «کامیابی» یا «بهرهمندی» تنها بخشی از معنای آن را منتقل میکنند. دلیل این دشواری آن است که لکان از ژوئیسانس برای اشاره به تجربهای استفاده میکند که دقیقاً در نقطهای فراتر از لذت قرار میگیرد.
زیگموند فروید پیشتر نشان داده بود که حیات روانی انسان را نمیتوان تنها بر اساس جستوجوی لذت توضیح داد. اگر انسان موجودی بود که صرفاً به دنبال کاهش تنش و افزایش لذت حرکت میکرد، بسیاری از رفتارهای او غیرقابل فهم باقی میماند. چرا افراد بارها در روابطی شکستخورده گرفتار میشوند؟ چرا برخی تجربههای دردناک به شکلی وسواسگونه تکرار میشوند؟ چرا انسان گاه به سوی چیزی کشیده میشود که همزمان او را رنج میدهد؟ لکان مفهوم ژوئیسانس را در ادامه همین پرسشها بسط میدهد.
اصل لذت تلاش میکند تنش را در سطحی قابل تحمل نگه دارد. ژوئیسانس در نقطهای پدیدار میشود که این تعادل مختل میشود، سوژه از مرزی عبور میکند که اصل لذت برای او تعیین کرده است و به شکلی از ارضا دست مییابد که همزمان میتواند واجد لذت و رنج باشد. به همین دلیل ژوئیسانس را نباید با احساس خوشایندی ساده یکی دانست. فردی که بارها به سراغ رابطهای ویرانگر میرود، کسی که ساعتها در شبکههای اجتماعی سرگردان میماند در حالی که از این وضعیت خسته شده است، یا سوژهای که در دور باطل نشخوار ذهنی گرفتار میشود، صرفاً در جستوجوی لذت نیست، چیزی در این تکرارها وجود دارد که از منطق معمول سود و زیان فراتر میرود.
لکان میل و ژوئیسانس را نیز از یکدیگر متمایز میکند؛ میل از فقدان زاده میشود. آنچه میل را زنده نگه میدارد، نرسیدن کامل به ابژه است. میل در حرکت است، از ابژهای به ابژه دیگر منتقل میشود و هیچگاه به ارضایی نهایی نمیرسد. ژوئیسانس اما به نقطهای مربوط میشود که سوژه میکوشد این فقدان را دور بزند و به نوعی ارضای کامل نزدیک شود. همین تلاش است که اغلب او را در چرخههای تکرار گرفتار میکند.
در سمینارهای متأخر، لکان بیش از پیش بر این نکته تأکید میکند که ژوئیسانس به بدن گره خورده است. بدن علاوه بر یک واقعیت زیستی، محل ثبت اثرات زبان نیز هست. انسان از طریق ورود به زبان بخشی از ژوئیسانس خود را از دست میدهد و در عین حال شکلهای تازهای از آن را تولید میکند. از همین رو ژوئیسانس را نمیتوان به نیازهای زیستی یا لذتهای جسمانی فروکاست. سخن گفتن، خیالپردازی، انتظار کشیدن، تکرار کردن و حتی رنج بردن نیز میتوانند حامل ژوئیسانس باشند.
یکی از مهمترین نوآوریهای لکان در این زمینه مفهوم «ژوئیسانس مازاد» است. او این مفهوم را با الهام از ایده ارزش اضافی مارکس صورتبندی میکند. هر گفتمان در کنار آنچه تولید میکند، مازادی نیز تولید میکند که به طور کامل قابل جذب و مهار نیست. سوژه در بسیاری از فعالیتهای روزمره خود در تعقیب همین مازاد قرار میگیرد؛ چیزی که هر بار نوید ارضا میدهد اما هرگز به شکلی نهایی به دست نمیآید. میل به دیدن یک پست دیگر، یک ویدئوی دیگر، یک پیام دیگر یا یک پاسخ دیگر را میتوان در پرتو همین منطق فهمید.
در اینجا به بخشی میرسیم که هوش مصنوعی اهمیت پیدا میکند. اگر ژوئیسانس همواره با فقدان، تأخیر، انتظار و جستوجوی یک مازاد پیوند دارد، باید پرسید فناوریای که پاسخ را هرچه بیشتر فوری، دائمی و در دسترس میکند چه تأثیری بر این سازوکار میگذارد. آیا با کاهش فاصله میان تقاضا و ارضا، ژوئیسانس کاهش مییابد؟ یا برعکس، شکلهای تازهای از ژوئیسانس مازاد تولید میشود؟ برای پاسخ به این پرسش باید به زمینهای گستردهتر نگاه کنیم؛ زمینهای که لکان آن را در پیوند با گفتمان سرمایهداری و فرمان مدرن به لذت بردن صورتبندی میکند.
قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع آیا لذت جنسی باید دیده شود؟ پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.
سرمایهداری و فرمان به لذت بردن
لکان در تحلیل گفتمانهای اجتماعی، آنچه برای روانکاوی با اهمیت در نظر می گیرد، تغییری است که این گفتمان در رابطه سوژه با میل و ژوئیسانس ایجاد میکند. در گفتمان سرمایهداری، رابطه میان سوژه و ابژههای مصرف به شکلی سامان مییابد که گویی فقدان را میتوان با مصرف بیشتر جبران کرد. کالا در این منطق افزون بر یک شیء مورد نیاز، حامل وعدهای است برای دسترسی به چیزی بیشتر، چیزی که قرار است رضایت نهایی را نزدیکتر کند.
این منطق را میتوان در مفهوم plus-de-jouir یا «ژوئیسانس مازاد» دنبال کرد. لکان این مفهوم را در پیوند با «ارزش اضافی» مارکس صورتبندی میکند: همانطور که سرمایه از فرایند تولید ارزشی مازاد استخراج میکند، در اقتصاد روانی نیز نوعی مازاد ژوئیسانس تولید میشود که سوژه را دوباره به چرخه مصرف و تکرار بازمیگرداند. ابژهای که قرار بود رضایت را کامل کند، خیلی زود جای خود را به ابژه دیگری میدهد. ارضا اتفاق میافتد، اما پایان رخ نمیدهد.
اینجاست که تفاوت میان نیاز و میل اهمیت پیدا میکند. نیاز میتواند با یک ابژه معین برآورده شود؛ اما میل در سطح دیگری حرکت میکند. هیچ کالایی نمیتواند فقدانی را که ساختار میل را به حرکت درمیآورد، برای همیشه از میان بردارد. سرمایهداری از همین شکاف استفاده میکند: ابژههای تازهای عرضه میشوند که هر کدام وعده میدهند این بار چیزی کاملتر، سریعتر یا رضایتبخشتر در اختیار سوژه قرار خواهند داد. چرخه مصرف از همینجا تداوم پیدا میکند.
در این وضعیت، فرمان سوپرایگو نیز تغییر میکند. سوپرایگوی فرویدی را میتوان در هیئت ممنوعیت و محدودیت شناخت؛ اما لکان نشان میدهد که فرمان سوپرایگو میتواند شکل دیگری پیدا کند: «لذت ببر!» مسئله این فرمان آن است که لذت دیگر یک امکان نیست، بلکه به تکلیف تبدیل میشود. سوژه باید تجربه کند، مصرف کند، موفق شود، ارتباط برقرار کند، خودش را عرضه کند و از امکانات موجود بیشترین بهره را ببرد. هرچه امکانات بیشتر میشوند، فشار برای استفاده از آنها نیز بیشتر میشود.
از سویی فضای دیجیتال این منطق را تشدید کرده است. دسترسی به فیلم، موسیقی، تصویر، خبر، ارتباط و اطلاعات تقریباً بیوقفه شده است، بدین صورت که توقف دیگر ضرورت فنی ندارد. همیشه چیزی برای دیدن، خواندن، پاسخ دادن یا جستوجو کردن وجود دارد. در نتیجه، سوژه علاوه بر ممنوعیت، با فراوانیِ فرماندهنده مواجه است. «ادامه بده» میتواند به اندازه «متوقف شو» اجباری باشد.
در اینجا ژوئیسانس دقیقاً در جایی ظاهر میشود که تجربه مصرف از رضایت آگاهانه فاصله میگیرد. کاربر ممکن است بداند که دیگر چیزی برای دیدن ندارد و در عین حال به پایین کشیدن صفحه ادامه دهد. ممکن است از حجم اطلاعات خسته شده باشد و باز هم به دنبال اطلاعات بیشتری برود. ممکن است گفتوگویی را تمامشده بداند، اما دوباره سراغ پیامها برگردد. آنچه این تکرار را توضیح میدهد، محاسبه ساده سود و زیان نیست. نوعی اصرار به ادامه دادن در کار است؛ اصراری که میتوان آن را در منطق ژوئیسانس فهمید.
از این منظر، فناوری دیجیتال افزون بر امکان مصرف بیشتر، دسترسی به مازاد ژوئیسانس را نیز آسانتر میکند. هر کلیک میتواند به کلیک بعدی منتهی شود، هر پاسخ پرسش تازهای ایجاد کند و هر محتوای مصرفشده جای خود را به محتوای دیگری بدهد. ابژه به دست میآید، اما چرخه پایان نمیگیرد. موضوع مهم دیگر دسترسی به یک ابژه مشخص نیست؛ که تداوم گردش در مدار ابژههاست.
هوش مصنوعی این منطق را وارد مرحلهای تازه میکند. در پلتفرمهای پیشین، سوژه باید در میان انبوهی از ابژههای آماده جستوجو میکرد. در تعامل با هوش مصنوعی، ابژه میتواند متناسب با تقاضای او تولید شود. سوژه علاوه بر مصرفکردن محتوای موجود؛ میتواند در لحظه، محتوایی متناسب با خواست خود سفارش دهد و دوباره آن را تغییر دهد، گسترش دهد یا از نو تولید کند. بدین ترتیب فاصله میان تقاضا و پاسخ بیش از پیش کوتاه میشود.
این تغییر از منظر روانکاوی اهمیت زیادی دارد. اگر سرمایهداری کلاسیک سوژه را به مصرف ابژههای بیشتر سوق میداد، هوش مصنوعی امکان میدهد خودِ ابژه به شکل تقریباً بیوقفه برای سوژه تولید شود بنابراین، باید پرسید وقتی تولید ابژه مطابق تقاضای سوژه تقریباً نامحدود میشود، چه تغییری در رابطه او با فقدان و ژوئیسانس رخ میدهد؟.
اینجاست که هوش مصنوعی از یک ابزار تولیدکننده محتوا به مسئلهای روانکاوانه تبدیل میشود، زیرا اگر میل به واسطه فقدان حرکت میکند، فناوریای که دائماً در حال پر کردن جای خالی است، لزوماً میل را از بین نمیبرد؛ ممکن است شکل دسترسی سوژه به فقدان و ژوئیسانس را تغییر دهد. برای فهم این تغییر باید دقیقتر به وعدهای نگاه کنیم که هوش مصنوعی در برابر سوژه قرار میدهد: وعده پاسخ، درست در لحظهای که پرسش شکل میگیرد.
قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع انواع مکاتب روانکاوی پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.
هوش مصنوعی و وعده حذف فقدان
هوش مصنوعی چیزی را به سوژه عرضه میکند که فناوریهای پیش از آن نیز به شکلهای مختلف وعده داده بودند: کاهش فاصله میان خواستن و بهدستآوردن. تفاوت در مقیاس و کیفیت این دسترسی است. کاربر میتواند پرسشی را مطرح کند و تقریباً بلافاصله پاسخی دریافت کند، متنی که هنوز نوشته نشده را تولید کند، تصویری را که وجود خارجی ندارد بسازد و ایدهای مبهم را به مجموعهای از پیشنهادهای مشخص تبدیل کند. در اینجا فناوری افزون بر انتقال سریع اطلاعات؛ بخشی از فرایند شکلگیری و پردازش ابژه را نیز به عهده میگیرد. از منظر لکانی، اهمیت این وضعیت در خودِ سرعت نیست. سرعت زمانی اهمیت پیدا میکند که آن را در نسبت با فقدان و میل قرار دهیم. میل با یک نبودن آغاز میشود.
سوژه چیزی را میخواهد زیرا چیزی در دسترس او نیست و همین فاصله است که او را به جستوجو، سخن گفتن و حرکت وامیدارد. ابژهای که میل را برمیانگیزد، نمیتواند فقدان ساختاری سوژه را برای همیشه پر کند. در نتیجه، هر ارضایی ناگزیر با بازگشت میل همراه است. هوش مصنوعی میتواند در سطح تجربه روزمره این فاصله را کوتاه کند. اگر چیزی را ندانیم، میپرسیم. اگر نتوانیم متنی بنویسیم، تولیدش میکنیم. اگر در انتخاب میان چند امکان مردد باشیم، از ماشین میخواهیم گزینهها را مرتب کند. اگر بخواهیم با کسی گفتوگو کنیم و دیگری در دسترس نباشد، میتوانیم با یک سامانه گفتوگویی وارد تعامل شویم. در هر یک از این موارد، فناوری در فاصلهای قرار میگیرد که پیشتر مستلزم تحمل ندانستن، انتظار، جستوجو یا مواجهه با دیگری بود.
این تغییر را میتوان در نسبت میان تقاضا و پاسخ نیز دید. در نظریه لکان، تقاضا و نیاز دو مفهوم متفاوت هستند. هنگامی که سوژه چیزی را از دیگری میطلبد، همزمان چیزی درباره رابطهاش با آن دیگری را نیز مطالبه میکند. گفتن، پرسیدن و پاسخ گرفتن همواره در میدان زبان و در نسبت با دیگری رخ میدهد.
هوش مصنوعی در این نقطه وضعیت متفاوتی ایجاد میکند. ماشین میتواند به تقاضا پاسخ دهد، اما پاسخ آن از جایگاه یک سوژه انسانی با میل خاص خود صادر نمیشود. با این حال، در تجربه کاربر ممکن است چنین به نظر برسد که دیگری همیشه حاضر است: دیگریای که پاسخ میدهد، توضیح میدهد، پیشنهاد میکند و برای ادامه گفتوگو آماده است. این «دیگریِ همیشه در دسترس» میتواند تجربهای تازه از رابطه با پاسخ ایجاد کند؛ پاسخی که دیگر به میل، محدودیت یا غیاب یک دیگری انسانی وابسته نیست.
در این وضعیت، تحمل «ندانستن» نیز ممکن است تغییر کند. ندانستن پیش از این بخشی از فرایند یادگیری و اندیشیدن بود. فرد باید با پرسش باقی میماند، منابع مختلف را بررسی میکرد، با ابهام دستوپنجه نرم میکرد و گاهی مدتها بدون پاسخ قطعی زندگی میکرد اما هوش مصنوعی امکان میدهد این فاصله به حداقل برسد. هر پرسشی میتواند به پاسخی منسجم منتهی شود؛ حتی زمانی که خود پرسش هنوز به اندازه کافی پخته نشده است.
اما پاسخ سریع الزاماً فقدان را از بین نمیبرد. دقیقاً برعکس، ممکن است شکل تازهای از آن را آشکار کند. پاسخ ماشین میتواند پرسش دیگری ایجاد کند، پاسخ بعدی میتواند اصلاح شود، متن تولیدشده میتواند دوباره بازنویسی شود و تصویری که ساخته شده میتواند بارها تغییر کند. بنابراین چرخه الزاماً با «رسیدن به پاسخ» پایان نمییابد. سوژه میتواند در زنجیرهای از درخواستها باقی بماند: یک پاسخ، درخواست دیگری را تولید میکند و هر ارضا، امکان ارضای بعدی را باز میکند.
اینجا تفاوت مهمی میان رفع فقدان و گردش ژوئیسانس آشکار میشود. اگر فقدان را به یک کمبود ساده تقلیل دهیم، ممکن است تصور کنیم با افزایش دسترسی، مسئله حل خواهد شد. اما فقدان در نظریه لکان یک کمبود موقتی نیست که بتوان با مقدار کافی از ابژه آن را پر کرد. فقدان بطور اساسی در ساختار سوژه جای دارد. به همین دلیل، هیچ مقدار از پاسخ، اطلاعات یا تولید محتوا نمیتواند آن را بهطور نهایی حذف کند.
بنابراین هوش مصنوعی نمی تواند فقدان را حذف کند. فناوری میتواند رابطه سوژه با فقدان را تغییر دهد. سوژهای که پیشتر مجبور بود با فاصله میان خواستن و داشتن مواجه شود، اکنون میتواند این فاصله را بارها و بارها با ابژههای تولیدشده پر کند. همین تلاش مداوم برای پر کردن فاصله میتواند به چرخهای از درخواست، پاسخ، اصلاح و درخواست تازه تبدیل شود. در نتیجه، خطر اصلی را نباید در این تصور ساده جستوجو کرد که هوش مصنوعی روزی تمام خواستههای انسان را برآورده خواهد کرد. مسئله روانکاوانه ظریفتر است: چه اتفاقی میافتد وقتی فناوری امکان تولید بیوقفه ابژههایی را فراهم میکند که قرار است فقدان را برای لحظهای بپوشانند؟ پاسخ این پرسش ما را مستقیماً به اقتصاد ژوئیسانس میرساند
؛ زیرا آنچه در این چرخه تکرار میشود، افزون بر اطلاعات یا محتوا، رابطه سوژه با ارضایی است که هرگز آخرین ارضا نخواهد بود.
قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع پدیده اضطراب اجتماعی پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.
دگرگونی اقتصاد ژوئیسانس
اگر هوش مصنوعی را در امتداد منطق سرمایهداری معاصر قرار دهیم، تغییر اصلی را میتوان در شیوه دسترسی سوژه به ابژههای ژوئیسانس جستوجو کرد. در اقتصاد مصرفی، ابژه باید جستوجو، انتخاب و خریداری شود؛ در محیط دیجیتال، بسیاری از این مراحل کوتاه شدهاند؛ و در مواجهه با هوش مصنوعی، حتی تولید ابژه نیز میتواند به یک فرمان تبدیل شود. سوژه میگوید چه میخواهد و ماشین، دستکم در سطح محاسباتی، میکوشد آن را تولید کند.
این وضعیت فاصله میان تقاضا و ارضا را تغییر میدهد. البته این فاصله هرگز بهطور کامل از میان نمیرود؛ زیرا ابژهای که ماشین تولید میکند نمیتواند فقدان ساختاری سوژه را پر کند. با این حال، امکان عبور سریع از یک تقاضا به تقاضای بعدی افزایش مییابد. سوژه کمتر با «نداشتن» و بیشتر با «داشتنِ امکانِ فوری برای چیز دیگری» مواجه میشود.
همین نکته برای فهم ژوئیسانس اهمیت دارد. ژوئیسانس به مدار تکراریای مربوط است که در آن سوژه به چیزی بازمیگردد که رضایت کامل از آن حاصل نمیشود. در این مدار، آنچه سوژه را به حرکت درمیآورد علاوه بر وعده رسیدن، خودِ تکرار نیز بخشی از ارضاست. به همین دلیل، گاهی پایان دادن به فعالیت دشوارتر از ادامه دادن آن است، حتی وقتی سوژه آگاهانه میداند که ادامه دادن چیزی به او اضافه نمیکند.
هوش مصنوعی میتواند این مدار را بسیار نرم و کماصطکاک کند. کاربر لازم نیست برای هر بار بازگشت به یک ابژه، مسیر قبلی را از ابتدا طی کند. میتواند متن دیگری بخواهد، پاسخ را تغییر دهد، لحن را عوض کند، تصویر تازهای بسازد، سناریوی دیگری را امتحان کند یا گفتوگو را ادامه دهد. ابژه دیگر یک محصول ثابت نیست؛ قابل بازتولید، قابل اصلاح و قابل تکثیر است. این ویژگی تفاوت مهمی با اقتصاد کلاسیک ابژهها دارد. یک کالای فیزیکی محدودیتهایی دارد: باید تولید شود، خریداری شود و در نهایت مصرف شود. اما ابژه دیجیتال میتواند با هزینه و زمان بسیار کمتر بارها تولید شود و هوش مصنوعی نیز این قابلیت را به سطح دیگری میبرد: ابژه میتواند در پاسخ به تفاوتهای جزئی در تقاضا، دوباره ساخته شود. در نتیجه، چرخه «خواستن ـ دریافت کردن» میتواند با سرعت بیشتری تکرار شود.
در اینجا میتوان از مفهوم مازاد ژوئیسانس دوباره استفاده کرد. سوژه در پی چیزی است که باید او را ارضا کند، اما پس از دریافت آن، چیزی باقی میماند که او را به حرکت بعدی سوق میدهد. اگر ابژه رضایت را کامل میکرد، چرخه پایان مییافت. اما چون چنین اتفاقی نمیافتد، سوژه دوباره تقاضا میکند. هوش مصنوعی میتواند این منطق را با فراهم کردن پاسخهای بیپایان، به شکلی محسوستر در تجربه روزمره وارد کند.
برای مثال، فردی که از هوش مصنوعی برای نوشتن استفاده میکند ممکن است ابتدا فقط یک متن بخواهد. پس از دریافت متن، اصلاح آن را درخواست میکند؛ سپس تغییر لحن، کوتاهتر کردن، دقیقتر کردن، افزودن مثال، حذف یک جمله و در نهایت بازنویسی کامل. هیچکدام از این درخواستها الزاماً ناشی از یک نیاز واقعی جدید نیستند. بخشی از جذابیت میتواند در خودِ امکان ادامه دادن فرایند باشد: امکان اینکه ابژه هر بار کمی بیشتر به آن چیزی نزدیک شود که سوژه تصور میکند میخواهد.
این نکته را نباید با این ادعا اشتباه گرفت که استفاده از هوش مصنوعی ذاتاً وسواسگونه یا اعتیادآور است. از سویی روانکاوی نیز قرار نیست از یک فناوری جدید، یک آسیبشناسی جدید بسازد. مسئله این است که فناوری چه امکان ساختاری تازهای برای رابطه سوژه با ابژه فراهم میکند. در اینجا ویژگی تعیینکننده، امکان بازتولید سریع و تقریباً بیپایان ابژه در پاسخ به تقاضاست.
از سوی دیگر، این فرایند میتواند جایگاه «انتظار» را نیز تغییر دهد. در بسیاری از موقعیتها، انتظار به سوژه اجازه میدهد با میل خود مواجه شود و دریابد که دقیقاً چه میخواهد. تأخیر میتواند تفاوت میان یک تقاضای فوری و یک میل پایدار را آشکار کند. وقتی پاسخ دائماً در دسترس است، بخشی از این فاصله میتواند با یک پاسخ موقت پر شود پیش از آنکه پرسش فرصت پیدا کند صورتبندی شود. در این معنا، هوش مصنوعی میتواند به جای آنکه فقدان را حذف کند، امکان پوشاندن سریعتر آن را افزایش دهد. هر بار که یک خلأ تجربه میشود، ابژهای برای پر کردن آن در دسترس است: اطلاعات، متن، تصویر، پیشنهاد، توضیح یا گفتوگو. اما چون هیچیک از این ابژهها قادر به بستن شکاف ساختاری میل نیستند، نیاز به ابژه بعدی باقی میماند.
اقتصاد ژوئیسانس در اینجا از اقتصاد «دستیابی به یک چیز» فاصله میگیرد و بیشتر به اقتصاد تداوم دسترسی نزدیک میشود. موضوع دیگر تنها داشتن ابژه نیست؛ امکان تولید و مصرف بیوقفه آن است. سوژه میتواند در یک مدار دائمی از تقاضا و پاسخ باقی بماند، بیآنکه مجبور باشد با نقطهای قطعی از پایان مواجه شود.
از این منظر، هوش مصنوعی را میتوان یکی از فناوریهایی دانست که نسبت میان میل، تقاضا و ژوئیسانس را در سرمایهداری معاصر به شکل تازهای سازمان میدهد. ماشین پاسخ میدهد، اما پاسخ پایانبخش نیست؛ ابژه تولید میشود، اما ارضا نهایی رخ نمیدهد؛ و هر پاسخ میتواند به تقاضای دیگری تبدیل شود.
مجددا به سوال مهم مقاله باز می گردیم: اگر سوژه بتواند برای تقریباً هر تقاضایی پاسخی فوری دریافت کند، جایگاه دیگری چه تغییری میکند؟ آیا ماشین فقط ابزاری برای پاسخگویی است، یا در تجربه سوژه به جایگاهی نزدیک میشود که پیشتر با دیگری انسانی، با دانش و با میل دیگری اشغال میشد؟ پاسخ به این پرسش ما را به یکی از بنیادیترین مسائل لکانی در عصر هوش مصنوعی میرساند: سوژه در برابر دیگریِ هوشمند.
قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع تحلیلی روانکاوانه از میل به زیبایی پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.
سوژه در برابر دیگریِ هوشمند
در نظریه لکان، «دیگری» به یک فرد مشخص محدود نمیشود. دیگری بزرگ، جایگاه زبان، قانون و شبکه دالهایی است که سوژه پیش از ورود آگاهانه خود به آنها، درونشان قرار گرفته است. سوژه از طریق دیگری سخن میگوید، ازسمت دیگری خطاب میشود و میل خود را نیز در نسبت با میل دیگری تجربه میکند. پرسش مشهور لکان، «Che vuoi?» یا «چه میخواهی؟»، دقیقاً در همین میدان شکل میگیرد: سوژه در برابر معمای میل دیگری قرار میگیرد و میکوشد جایگاه خود را نسبت به آن پیدا کند.
این نکته برای فهم رابطه با هوش مصنوعی اهمیت دارد؛ ماشین فاقد جایگاه نمادینی است که لکان برای دیگری قائل میشود و نمیتوان آن را به سادگی با یک شخص، نهاد یا سوژه انسانی یکسان گرفت. با این حال، تجربه کاربر میتواند آن را در جایگاهی قرار دهد که برخی کارکردهای دیگری را برای او تداعی میکند: جایی که از آن پاسخ میگیرد، از آن میپرسد، دانش میطلبد و گاهی حتی درباره تصمیمهای شخصی خود با آن مشورت میکند.
در اینجا تفاوتی ظریف اما اساسی وجود دارد. دیگری لکانی لزوماً «کسی که پاسخ همه پرسشها را میداند» نیست. اتفاقاً سوژه در نسبت با دیگری با یک فقدان مواجه است: هیچ ضمانت نهاییای وجود ندارد که معنای سخن، ارزش میل یا حقیقت یک گزاره را برای همیشه تضمین کند. لکان در «سمینار شانزدهم» از دیگریِ بدون دیگری سخن میگوید؛ فرمولی که در مسیر نظریه او به مسئله فقدان ضمانت نهایی در میدان نمادین اشاره دارد.
هوش مصنوعی در سطح تجربه روزمره میتواند تصویری تقریباً متضاد ایجاد کند. کاربر با سامانهای مواجه میشود که معمولاً پاسخی ارائه میدهد، حتی وقتی پرسش مبهم، پیچیده یا ناقص است. اگر پاسخ رضایتبخش نباشد، میتوان پرسش را دوباره صورتبندی کرد، ماشین دوباره پاسخ میدهد. این امکان، تجربه رابطه با «دانستن» را تغییر میدهد: سوژه به جای مواجهه با جایی که نمیداند، میتواند دائماً از جایی که ظاهراً میداند پاسخ بخواهد.
اینجا یک پارادوکس هم شکل میگیرد؛ هوش مصنوعی میتواند اثرِ دانای کل بودن ایجاد کند، بدون آنکه واقعاً جایگاه یک «دیگریِ مطلقاً دانا» را داشته باشد. پاسخ ماشین محصول محاسبه و تولید احتمالات زبانی است؛ با این حال، صورت منسجم و مطمئن پاسخ میتواند برای کاربر اثر دانایی ایجاد کند. به همین دلیل، مسئله روانکاوانه این است که سوژه با این پاسخ چه نسبتی برقرار میکند و چه جایگاهی به آن میدهد.
این وضعیت در مورد پرسشهای شخصی پیچیدهتر میشود. هنگامی که فرد از هوش مصنوعی میپرسد «چرا اینطور احساس میکنم؟»، «چرا او با من اینگونه رفتار میکند؟» یا «واقعاً چه میخواهم؟»، پرسش دیگر صرفاً درخواست اطلاعات نیست. سوژه در حال جستوجوی معنایی درباره خود است. پاسخ ماشین میتواند برای لحظهای این ابهام را کاهش دهد، اما نمیتواند جایگاه سوژه را نسبت به میل خودش تعیین کند.
در روانکاوی ، پاسخ آماده دقیقاً همان چیزی نیست که سوژه را به گفتن وادار میکند. تحلیلگر قرار نیست معنای نهایی سخن تحلیلشونده را از پیش در اختیار او بگذارد. کار تحلیل در سطحی دیگر اتفاق میافتد: سوژه در گفتار خود با دالهایی مواجه میشود که معنایشان آنقدرها هم تحت کنترل او نیست. سکوت، مکث، ابهام و حتی سوءتفاهم در این فرایند اهمیت دارند، زیرا سوژه را با چیزی مواجه میکنند که نمیتواند بهسادگی از بیرون دریافت کند.
هوش مصنوعی دقیقاً در نقطه مقابل این تجربه میتواند بسیار جذاب باشد. ماشین تقریباً همیشه چیزی برای گفتن دارد. سکوت آن سکوت تحلیلی نیست، مکث آن ناشی از مواجهه با میل سوژه نیست و پاسخ آن حاصل جایگاهی نیست که در انتقال تحلیلگر تعریف میشود. با این حال، همین «همیشه چیزی برای گفتن داشتن» میتواند برای سوژه واجد ژوئیسانس باشد. کاربر میتواند بارها سؤال کند، پاسخ بگیرد، آن را اصلاح کند و دوباره سؤال کند، بدون اینکه با محدودیتهای رابطه انسانی روبهرو شود.
در رابطه انسانی، دیگری ممکن است پاسخ ندهد، مخالفت کند، سوءتفاهم پیش بیاید، غایب باشد یا میل متفاوتی داشته باشد. همین محدودیتها بخشی از تجربه سوژهاند و هوش مصنوعی، دستکم در شکل فعلی تعامل، میتواند بسیاری از این اصطکاکها را کاهش دهد. پاسخ به تقاضا وابستگی کمتری به حال دیگری، زمان یا تمایل دیگری دارد. این ویژگی میتواند تجربهای از کنترل ایجاد کند: دیگریای که میتوان دوباره از او خواست، پاسخ او را اصلاح کرد و حتی شکل پاسخدادنش را تعیین کرد. اما دیگریای که کاملاً قابل تنظیم باشد، دیگر همان دیگریِ میل نیست.
اگر پاسخ دیگری را بتوان هر بار مطابق خواست خود تغییر داد، بخشی از چیزی که در رابطه با دیگری اضطرابآور است از میان میرود: نامعلومیِ میل دیگری. در اینجا میتوان به مسئله اضطراب نیزنزدیک شد. برای لکان، اضطراب در نسبت با فقدان ابژه شکل میگیرد و فرمول مشهور او این است که اضطراب زمانی پدیدار میشود که فقدان فقدان شود؛ یعنی زمانی که جای خالیای که میل در آن حرکت میکند، به شکلی تهدیدآمیز پر شود. اگر دیگری همیشه حاضر، همیشه پاسخگو و همیشه آماده تولید ابژه باشد، پرسش جالب جدا از این که آیا اضطراب را از بین می برد، این است که چه شکل تازهای پیدا میکند.
در نتیجه هوش مصنوعی ممکن است همزمان دو کار انجام دهد: از یک طرف، بسیاری از موقعیتهای مواجهه با ابهام و فقدان را برای لحظهای تسکین دهد؛ از طرف دیگر، با فراهم کردن پاسخهای بیپایان، سوژه را وارد چرخهای کند که در آن پاسخ بعدی همیشه در دسترس است. چیزی که قرار بود پایان جستوجو باشد، به امکان جستوجوی بعدی تبدیل میشود.
اینجاست که رابطه با «دیگریِ هوشمند» به اقتصاد ژوئیسانس بازمیگردد. ماشین لزوماً جای دیگری بزرگ را اشغال نمیکند؛ اما میتواند به یک ابژه تکنولوژیک در میدان دیگری تبدیل شود که سوژه از طریق آن با دانش، زبان، تقاضا و میل خود کار میکند. اهمیت روانکاوانه آن دقیقاً در همین واسطهبودن است.
در نهایت، پرسش لکانی بنیادی تر درباره هوش مصنوعی این است که سوژه با ماشینی که همیشه آماده پاسخ دادن است چه میکند. وقتی دیگری دیگر مجبور نیست غایب شود، سکوت کند یا پاسخی متفاوت از انتظار ما بدهد، رابطه سوژه با فقدان، انتظار و میل چگونه تغییر میکند؟ هوش مصنوعی ممکن است دیگری را حذف نکند، اما ممکن است چیزی ظریفتر رخ دهد: امکان مواجهه با دیگری را به شکل فزایندهای قابلکنترل کند و شاید یکی از مهمترین مسائل روانکاوانه عصر هوش مصنوعی دقیقاً از همینجا آغاز شود.
قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع مفهوم اروتومانیا پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.
پارادوکس تنهایی در عصر هوش مصنوعی
هوش مصنوعی میتواند همیشه در دسترس باشد، به پرسش پاسخ دهد، گفتوگو را ادامه دهد و حتی سبک ارتباطی خود را با کاربر هماهنگ کند. از این منظر، تجربه تعامل با ماشین میتواند بسیار شبیه تجربه حضور یک دیگری باشد. اما رابطه انسانی چیزی بیش از تبادل پیام و تولید پاسخ است. در رابطه با دیگری، سوژه با چیزی مواجه میشود که نمیتواند بهطور کامل پیشبینی یا کنترل کند: و آن میل دیگری است.
در رابطه انسانی، دیگری فقط پاسخدهنده نیست؛ او خودش دارای میل است. ممکن است پاسخ ندهد، نپذیرد، مخالفت کند، خشمگین شود، سوءبرداشت کند یا به چیزی میل داشته باشد که سوژه نمیخواهد. همین ناهمخوانی، بخشی از دشواری و در عین حال بخشی از ساختار رابطه با دیگری است. سوژه نمیتواند دیگری را بهطور کامل مطابق میل خود تنظیم کند.
تعامل با هوش مصنوعی میتواند بسیاری از این اصطکاکها را کاهش دهد. کاربر میتواند موضوع گفتوگو، لحن پاسخ، میزان جزئیات و حتی شخصیت ظاهری ماشین را تعیین کند. اگر پاسخی مطلوب نباشد، میتوان درخواست دیگری مطرح کرد. اگر لحن مناسب نباشد، میتوان آن را تغییر داد. اگر پاسخ بیش از حد طولانی باشد، میتوان کوتاهش کرد. در این رابطه، دیگری تا حد زیادی قابل تنظیم است. این ویژگی میتواند احساس تنهایی را برای لحظهای کاهش دهد، اما همزمان پرسشی درباره ماهیت این ارتباط ایجاد میکند. آیا هر تجربهای از همراهی الزاماً تجربه رابطه است؟
از منظر روانکاوی ، رابطه با دیگری همواره با فقدان و عدمتطابق همراه است. دیگری هرگز دقیقاً آن چیزی نیست که سوژه میخواهد و سوژه نیز هرگز نمیتواند خود را بهطور کامل برای دیگری آشکار کند. گفتوگو در همین فاصله شکل میگیرد. چیزی گفته میشود، چیزی شنیده نمیشود، معنایی تغییر میکند و سوءتفاهمی به وجود میآید. آنچه مسلم است این است که زبان هرگز کاملاً شفاف نیست. هوش مصنوعی میتواند بخشی از این ناحیه مبهم را با تولید پاسخهای منسجم بپوشاند. ماشین میتواند جمله ناتمام را کامل کند، منظور احتمالی کاربر را حدس بزند و پاسخ خود را بر اساس گفتوگوی قبلی تنظیم کند. این قابلیت از نظر کاربردی بسیار ارزشمند است، اما از منظر روانکاوانه پرسش دیگری را مطرح میکند: اگر دیگری دائماً در تلاش باشد که منظور ما را بفهمد و پاسخ مناسب تولید کند، چه چیزی از تجربه مواجهه با «ناهمخوانی» باقی میماند؟
تنهایی نیز در اینجا معنای پیچیدهتری پیدا میکند. تنهایی صرفاً فقدان یک فرد در کنار ما نیست، ممکن است فردی در میان جمع باشد و همچنان با تنهایی مواجه شود؛ زیرا آنچه او میخواهد از دیگری دریافت کند، صرف حضور فیزیکی نیست. او با مسئلهای مواجه است که در سطح میل قرار دارد: آیا دیگری مرا میخواهد؟ جایگاه من برای دیگری چیست؟ دیگری از من چه میخواهد؟
هوش مصنوعی میتواند به بسیاری از پرسشها پاسخ دهد، اما نمیتواند مسئله میل دیگری را به معنای لکانی حل کند. ماشین میتواند بگوید «میفهمم چه احساسی داری»، اما این جمله را نباید با تجربه میل و درگیری یک سوژه انسانی با سوژهای دیگر یکی گرفت. پاسخ میتواند تولید شود، اما رابطهای که در آن دو سوژه با میلهای مستقل از یکدیگر مواجه میشوند، از این طریق به وجود نمیآید.
اینجاست که پارادوکس شکل میگیرد: ممکن است امکان گفتوگو افزایش پیدا کند، در حالی که امکان مواجهه با دیگری کاهش یابد.
سوژه میتواند ساعتها سخن بگوید، پاسخ دریافت کند و احساس کند شنیده شده است؛ اما در همان حال، از موقعیتهایی فاصله بگیرد که در آنها ناچار است با میل، محدودیت و پاسخ غیرقابل پیشبینی دیگری مواجه شود. در واقع مسئله، خوب یا بد بودن این فاصله نیست، مسئله تغییری است که در ساختار تجربه رابطه رخ میدهد.
این وضعیت را میتوان در امتداد منطق ژوئیسانس نیز فهمید. اگر بخشی از ژوئیسانس در تکرار و بازگشت به مدارهای آشنا شکل بگیرد، رابطهای که اصطکاک آن بسیار کم شده است میتواند امکان تکرار را افزایش دهد. کاربر میتواند همان پرسش را با صورتبندی دیگری مطرح کند، همان گفتوگو را ادامه دهد یا بارها از ماشین بخواهد پاسخی تولید کند که بیشتر مطابق انتظار او باشد. دیگری دیگر مانعی در برابر تکرار نیست؛ خودِ امکان تکرار را فراهم میکند.
اما فقدان همچنان باقی است؛ ماشین نمیتواند جای خالی دیگری را برای همیشه پر کند،سوژه در رابطه با دیگری با پرسشی درباره میل مواجه است؛ پرسشی که هیچ پاسخ نهاییای ندارد.
از همینجا میتوان تناقض مرکزی این وضعیت را دید: فناوری میتواند دسترسی به ارتباط را تقریباً نامحدود کند، اما این امر لزوماً به معنای دسترسی بیشتر به دیگری نیست. ممکن است آنچه افزایش مییابد، دسترسی به پاسخ باشد؛ در حالی که آنچه در رابطه انسانی اهمیت دارد، مواجهه با دیگریای است که پاسخ او هرگز کاملاً تحت کنترل ما نیست.
بنابراین، روانکاوی پرسش مهمی که مطرح می کند این است که در جهانی که پاسخ گرفتن آسانتر از همیشه شده، سوژه چه نسبتی با پرسشِ بیپاسخ خود برقرار خواهد کرد؟ جایی که هر ابهام میتواند فوراً با یک پاسخ موقت پوشانده شود، ظرفیت ماندن با فقدان و تحمل ندانستن چه سرنوشتی پیدا میکند؟
شاید نقطه تعیینکننده دقیقاً همینجا باشد: هوش مصنوعی میتواند فاصله میان سوژه و پاسخ را کوتاه کند، اما نمیتواند فاصلهای را که میل را ممکن میکند از میان بردارد. آن فاصله همچنان باقی میماند، اما مهم این است که سوژه با آن چه خواهد کرد.
قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع بحران ازدواج در جوامع معاصر چرا میل به ازدواج در دنیا کم شده است؟ پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.
نتیجه گیری : میل در جهانی که پاسخ همیشه حاضر است
هیچ فناوریای نمیتواند شکافی را که در ساختار سوژه قرار دارد با مجموعهای از ابژهها پر کند. با این حال، میتواند شیوه مواجهه سوژه با این فقدان را تغییر دهد. اهمیت روانکاوانه هوش مصنوعی دقیقاً در همین سطح قرار دارد: نه در وعدهای برای ساختن ماشینی شبیه انسان، بلکه در امکان سازماندهی تازهای برای رابطه انسان با پاسخ، ابژه و ژوئیسانس اش. در اقتصاد دیجیتال، دسترسی به ابژهها سریعتر و گستردهتر شده است. هوش مصنوعی این منطق را یک گام جلوتر میبرد: ابژه افزون بر در دسترس بودن، میتواند متناسب با تقاضای سوژه تولید شود. متن، تصویر، ایده، توضیح و حتی گفتوگو میتوانند در لحظه ساخته شوند. در نتیجه، فاصله میان تقاضا و دریافت پاسخ کوتاهتر میشود؛ اما کوتاه شدن این فاصله به معنای پایان میل نیست.
میل از کمبود یک ابژه مشخص به وجود نمیآید. آنچه میل را به حرکت درمیآورد، فقدانی ساختاری است که هیچ ابژهای نمیتواند آن را برای همیشه پر کند. از این منظر، وفور ابژهها الزاماً به رضایت بیشتر منجر نمیشود. ممکن است برعکس، وفور امکانهای موجود، سوژه را وارد چرخهای کند که در آن هر پاسخ فقط زمینهساز درخواست بعدی است. در چنین وضعیتی، ژوئیسانس دیگر فقط در مصرف ابژههای آماده ظاهر نمیشود. امکان تولید بیوقفه ابژه میتواند خود به بخشی از مدار ژوئیسانس تبدیل شود. سوژه میتواند دوباره بخواهد، دوباره اصلاح کند، دوباره تولید کند و دوباره از نو آغاز کند. پایان در دسترس است، اما به آسانی به آغاز دیگری تبدیل میشود.
از این منظر، مسئله اصلی هوش مصنوعی علی رغم «ارضای خواستههای انسان» که هیچ پاسخ ماشینی نمیتواند آن چیزی را که در سطح ساختاری در سوژه فقدان دارد، از میان بردارد، می تواند این باشد که فناوری چگونه امکان پوشاندن، دور زدن یا به تعویق انداختن مواجهه با این فقدان را افزایش میدهد.
در اینجا یک تفاوت اساسی میان پاسخ و میل باقی میماند. پاسخ میتواند تولید شود؛ میل نه. پاسخ میتواند دقیقتر، سریعتر و شخصیتر شود؛ اما میل همچنان با چیزی سروکار دارد که نمیتواند به یک پاسخ نهایی تقلیل پیدا کند. به همین دلیل، حتی در جهانی که ماشینها بتوانند برای تقریباً هر پرسشی پاسخی ارائه کنند، پرسش سوژه درباره میل خود همچنان پابرجا خواهد ماند.
شاید آینده رابطه انسان و هوش مصنوعی را بتوان از همین زاویه بهتر فهمید؛ انسان در مواجهه با ماشینی که هر روز بیشتر توانایی پاسخگویی پیدا میکند، چه نسبتی با ناپاسخبودن برقرار خواهد کرد.
روانکاوی از این منظر جایگاه ویژهای دارد، زیرا کار آن پر کردن هر خلأ با یک پاسخ نیست. روانکاوی سوژه را به نقطهای بازمیگرداند که در آن سخن او بیش از آنکه مجموعهای از پرسشهای قابل پاسخ باشد، حامل میل است. آنچه در تحلیل اهمیت دارد، پیدا کردن سریع معنای نهایی نیست؛ بلکه شنیدن چیزی است که در گفتار سوژه تکرار میشود، لغزش میکند، تغییر میکند و گاه برخلاف قصد آگاهانه او خود را آشکار میسازد.
هوش مصنوعی میتواند پاسخهای بیشتری در اختیار ما بگذارد؛ اما پرسش از میل همچنان به عهده سوژه باقی میماند.
اگر اقتصاد ژوئیسانس در عصر هوش مصنوعی دستخوش تحول شود، این تحول احتمالاً در حذف میل رخ نخواهد داد. فقدان همچنان باقی میماند، دیگری همچنان مسئلهساز خواهد بود و هیچ ابژهای قادر نخواهد بود ژوئیسانس را به نقطه پایان برساند. آنچه تغییر میکند، شیوه دسترسی سوژه به ابژهها و سرعت گردش او در مدار تقاضا و ارضاست.
در جهانی که پاسخ میتواند در چند ثانیه حاضر شود، شاید ارزشمندترین توانایی دیگر دانستن پاسخ نباشد؛ توانایی ماندن با پرسشی باشد که هنوز پاسخ ندارد زیرا مسئله روانکاوی از ابتدا نیز پاسخ دادن به همه پرسشها نبوده است. مسئله، شنیدن پرسشی است که سوژه در میان پاسخهایی که به خود و دیگران میدهد، همچنان از طرح آن ناتوان مانده است.نگارش و ویراستاری این مطلب توسط پریسا کاوسی انجام شده است. خوشحال میشویم اگر با نظرات و پیشنهادهای خود به بهبود مطالب سایت کمک کنید.
قبل تر در مقاله دیگری مفصل درباره موضوع سندرم استکهلم در روابط زناشویی پرداخته ایم اگر دوست داشتید سری به آن هم بزنید.
منابع استفاده شده در مقاله اقتصاد ژوئیسانس در عصر هوش مصنوعی
Lacan, J. (2014). The Seminar of Jacques Lacan, Book XI: The Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis. Translated by Alan Sheridan. London: Karnac Books.
Lacan, J. (2007). The Seminar of Jacques Lacan, Book XVII: The Other Side of Psychoanalysis. Edited by Jacques-Alain Miller. Translated by Russell Grigg. New York: W. W. Norton & Company.
Lacan, J. (2017). The Seminar of Jacques Lacan, Book XVI: From an Other to the Other. Translated by Bruce Fink. Cambridge: Polity Press.
Lacan, J. (2014). The Seminar of Jacques Lacan, Book X: Anxiety. Translated by A. R. Price. Cambridge: Polity Press.
Fink, B. (1995). The Lacanian Subject: Between Language and Jouissance. Princeton: Princeton University Press.
Fink, B. (2004). Lacan to the Letter: Reading Écrits Closely. Minneapolis: University of Minnesota Press.
Clemens, J., & Grigg, R. (Eds.). (2006). Jacques Lacan and the Other Side of Psychoanalysis: Reflections on Seminar XVII. Durham: Duke University Press.
Zupančič, A. (2006). “When Surplus Enjoyment Meets Surplus Value.” In J. Clemens & R. Grigg (Eds.), Jacques Lacan and the Other Side of Psychoanalysis: Reflections on Seminar XVII. Durham: Duke University Press.
Žižek, S. (2006). “Objet a in Social Links.” In J. Clemens & R. Grigg (Eds.), Jacques Lacan and the Other Side of Psychoanalysis: Reflections on Seminar XVII. Durham: Duke University Press.
MacCannell, J. F. (2006). “More Thoughts for the Times on War and Death: The Discourse of Capitalism in Seminar XVII.” In J. Clemens & R. Grigg (Eds.), Jacques Lacan and the Other Side of Psychoanalysis: Reflections on Seminar XVII. Durham: Duke University Press.